X
تبلیغات
داستان و حکایت
داستان و حکایت
داستان و حکایت 
قالب وبلاگ
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
نگه کن که شادان برزین چه گفتبدرگه شهنشاه نوشین روانزهردانشی موبدی خواستیپزشک سخنگوی وکنداورانابرهردری نامور مهتریپزشک سراینده برزوی بودزهردانشی داشتی بهره​ایچنان بد که روزی بهنگام بارچنین گفت کای شاه دانش​پذیرمن امروز دردفتر هندوانچنین بدنبشته که برکوه هندکه آن را چو گردآورد رهنمایچو بر مرده بپراگند بی​گمانکنون من بدستوری شهریاربسی دانشی رهنمای آورمتن مرده گرزنده گردد رواستبدو گفت شاه این نشاید بدنببر نامه​ی من بر رای هندبدین کارباخویشتن یارخواهاگر نوشگفتی شود درجهانببر هرچ باید به نزدیک رایدرگنج بگشاد نوشین روانز دینار و دیبا و خز و حریرشتروار سیصد بیاراست شاهبیامد بر رای ونامه بدادچو برخواند آن نامه​ی شاه رایزکسری مرا گنج بخشیده نیستز داد و ز فر و ز اورند شاهنباشد شگفت ازجهاندار پاکبرهمن بکوه اندرون هرک هست بدانگه که بگشاد راز ازنهفتکه نامش بماناد تا جاودانکه درگه بدیشان بیاراستیبزرگان وکارآزموده سرانکجا هرسری رابدی افسریبنیرو رسیده سخنگوی بودبهربهره​ای درجهان شهره​ایبیامد برنامور شهریارپژوهنده ویافته یادگیرهمی​بنگریدم بروشن روانگیاییست چینی چورومی پرندبیامیزد ودانش آرد بجایسخنگوی گرددهم اندر زمانبپیمایم این راه دشوار خوارمگر کین شگفتی بجای آورمکه نوشین روان برجهان پادشاستمگر آزموده رابباید شدننگر تاکه باشد بت آرای هندهمه یاری ازبخت بیدار خواهکه این گفته رمزی بود درنهانکزو بایدت بی​گمان رهنمایزچیزی که بد درخور خسروانز مهر و ز افسر ز مشک و عبیرفرستاده برداشت آمد به راهسربارها پیش اوبرگشادبدو گفت کای مرد پاکیزه رایهمه لشکر وپادشاهی یکیستوزان روشنی بخت وآن دستگاهکه گر مردگان را برآرد زخاکیکی دارد این رای رابا تودست
[ یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388 ] [ 16:32 ] [ شایان ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
امکانات وب