تبليغاتX
حکایت شنیدنی و داستان

حکایت شنیدنی و داستان

بهترین حکایت وداستان از بزرگان


هنگام گلوله باران وحشیانه نولون،ناپلئون جوان مثل یک نی در باد می لرزید. سربازی او را به این حال دید، به همقطارانش گفت:
نگاهش کنید، دارد از ترس می میرد.
ناپلئون پاسخ داد: بله، می ترسم. اما به جنگیدن ادامه می دهم. اگر نصف من می ترسیدید، مدت ها پیش فرار کرده بودید.

استاد می گوید: ترس نشان ترسو بودن نیست. ترس می گذارد در برابرموقعیت های زندگی، شجاع و متین باشیم.
کسی که ترس را تجربه می کند و با وجود اینترس - بی آنکه مرعوب شود به راه خود ادامه می دهد - شجاعت خود را ثابت می کند.
اما کسی که به شرایط دشوار تن می دهد، بی آنکه خطر را به حساب بیاورد، تنهابی مسئولیتی خود را ثابت می کند.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 15:57  توسط شایان  | 

سال و محل تولد: 726 هـ.ق- شیراز ، سال و محل وفات: 791 هـ.ق- شیراز 

شمس الدین محمد حافظ ملقب به خواجه حافظ شیرازی و مشهور به لسان الغیب از مشهورترین شعرای تاریخ ایران زمین است که تا نام ایران زنده و پا برجاست نام وی نیز جاودان خواهد بود.

 با وجود شهرت والای این شاعران گران مایه در خصوص دوران زندگی حافظ بویژه زمان به دنیا آمدن او اطلاعات دقیقی در دست نیست ولی در حدود سال 726 ه.ق در شهر شیراز به دنیا آمد است.

 

اطلاعات چندانی از خانواده و اجداد خواجه حافظ در دست نیست و ظاهراً پدرش بهاء الدین نام داشته و در دوره سلطنت اتابکان فارس از اصفهان به شیراز مهاجرت کرده است. شمس الدین از دوران طفولیت به مکتب و مدرسه روی آوردو آموخت سپری نمودن علوم و معلومات معمول زمان خویش به محضر علما و فضلای زادگاهش شتافت و از این بزرگان بویژه قوام الدین عبدا... بهره ها گرفت.

 

خواجه در دوران جوانی بر تمام علوم مذهبی و ادبی روزگار خود تسلط یافت.

 

او هنوز دهه بیست زندگی خود را سپری ننموده بود که به یکی از مشاهیر علم و ادب دیار خود تبدل شد. وی در این دوره علاوه بر اندوخته عمیق علمی و ادبی خود قرآن را نیز کامل از حفظ داشت و از این روی تخلص حافظ بر خود نهاد.

 

دوران جوانی حافظ مصادف بود با افول سلسله محلی اتابکان فارس و این ایالات مهم به تصرف خاندان اینجو در آمده بود. حافظ که در همان دوره به شهرت والایی دست یافته بود مورد توجه و امرای اینجو قرار گرفت و پس از راه یافتن به دربار آنان به مقامی بزرگ نزد شاه شیخ جمال الدین ابواسحاق حاکم فارس دست یافت.

 

دوره حکومت شاه ابواسحاق اینجو توأم با عدالت و انصاف بود و این امیر دانشمند و ادب دوست در دوره حکمرانی خود که از سال 742 تا 754 ه.ق بطول انجامید در عمرانی و آبادانی فارس و آسایش و امنیت مردم این ایالت بویژه شیراز کوشید.

 

حافظ از لطف امیرابواسحاق بهره مند بود و در اشعار خود با ستودن وی در القابی همچون (جمال چهره اسلام) و (سپهر علم وحیاء) حق شناسی خود را نسبت به این امیر نیکوکار بیان داشت.

 

پس از این دوره صلح و صفا امیر مبارزه الدین مؤسس سلسله آل مظفر در سال 754 ه.ق بر امیر اسحاق چیره گشت و پس از آنکه او را در میدان شهر شیراز به قتل رساند حکومتی مبتنی بر ظلم و ستم و سخت گیری را در سراسر ایالت فارس حکمفرما ساخت.

 

امیر مبارز الدین شاهی تند خوی و متعصب و ستمگر بود.حافظ در غزلی به این موضوع چنین اشاره می کند:

 

راستی خاتم فیروزه بو اسحاقی ----- خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ ----- که زسر پنجه شاهین قضا غافل بود

 

لازم به ذکر است حافظ در معدود مدایحی که گفته است نه تنها متانت خود را از دست نداده است بلکه همچون سعدی ممدوحان خود را پند داده و کیفر دهر و ناپایداری این دنیا و لزوم رعایت انصاف و عدالت را به آنان گوشزد کرده است.

 

اقدامات امیر مبارزالدین با مخالفت و نارضایتی حافظ مواجه گشت و وی با تاختن بر اینگونه اعمال آن را ریاکارانه و ناشی از خشک اندیشی و تعصب مذهبی قشری امیر مبارز الدین دانست.

 

سلطنت امیر مبارز الدین مدت زیادی به طول نیانجامید و در سال 759 ه.ق دو تن از پسران او شاه محمود و شاه شجاع که از خشونت بسیار امیر به تنگ آمده بودند توطئه ای فراهم آورده و پدر را از حکومت خلع کردند. این دو امیر نیز به نوبه خود احترام فراوانی به حافظ می گذاشتند و از آنجا که بهره ای نیز از ادبیات و علوم داشتند شاعر بلند آوازه دیار خویش را مورد حمایت خاص خود قرار دادند.

 

اواخر زندگی شاعر بلند آوازه ایران همزمان بود با حمله امیر تیمور و این پادشاه بیرحم و خونریز پس از جنایات و خونریزی های فراوانی که در اصفهان انجام داد و از هفتاد هزار سر بریده مردم آن دیار چند مناره ساخت روبه سوی شیراز نهاد.

 

مرگ حافظ احتمالاً در سال 971 ه.ق روی داده است و حافظ در گلگشت مصلی که منطقه ای زیبا و با صفا بود و حافظ علاقه زیادی به آن داشت به خاک سپرده شد و از آن پس آن محل به حافظیه مشهور گشت.

 

نقل شده است که در هنگام تشییع جنازه خواجه شیراز گروهی از متعصبان که اشعار شاعر و اشارات او به می و مطرب و ساقی را گواهی بر شرک و کفروی می دانستند مانع دفن حکیم به آیین مسلمانان شدند.

 

در مشاجره ای که بین دوستداران شاعر و مخالفان او در گرفت سرانجام قرار بر آن شد تا تفألی به دیوان خواجه زده و داوری را به اشعار او واگذارند. پس از باز کردن دیوان اشعار این بیت شاهد آمد:

 

قدیم دریغ مدار از جنازه حافظ ----- که گرچه غرق گناه است می رود به بهشت

 

حافظ بیشتر عمر خود را در شیراز گذراند و بر خلاف سعدی به جز یک سفر کوتاه به یزد و یک مسافرت نیمه تمام به بندر هرمز همواره در شیراز بود.

 

وی در دوران زندگی خود به شهرت عظیمی در سر تا سر ایران دست یافت و اشعار او به مناطقی دور دست همچون هند نیز راه یافت.

 

نقل شده است که وی مورد احترام فراوان سلاطین آل جلایر و پادشاهان بهمنی دکن هندوستان قرار داشت و پادشاهان زیادی او را به پایتخت های خود دعوت کردند. حافظ تنها دعوت محمود شاه بهمنی را پذیرفت و عازم آن سرزمین شد ولی چون به بندر هرمز رسید و سوار کشتی شد طوفانی در گرفت و خواجه که در خشکی، آشوب و طوفان حوادث گوناگونی را دیده بود نخواست خود را گرفتار آشوب دریا نیز بسازد از این رو از مسافرت شد.

 

شهرت اصلی حافظ و رمز پویایی جاودانه آوازه او به سبب غزلسرایی و سرایش غزل های بسیار زیباست.

 

ویژگی های شعر حافظ

 

برخی از مهم ترین ابعاد هنری در شعر حافظ عبارتند از:

 

1- رمز پردازی و حضور سمبولیسم غنی

 

رمز پردازی و حضور سمبولیسم شعر حافظ را خانه راز کرده است و بدان وجوه گوناگون بخشیده است. شعر وی بیش از هر چیز به آینه ای می ماند که صورت مخاطبانش را در خود می نمایاند، و این موضوع به دلیل حضور سرشار نمادها و سمبول هایی است که حافظ در اشعارش آفریده است و یا به سمبولهای موجود در سنت شعر فارسی روحی حافظانه دمیده است.

چنان که در بیت زیر "شب تاریک" و "گرداب هایل" و . . . را می توان به وجوه گوناگون عرفانی، اجتماعی و شخصی تفسیر و تأویل کرد:

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها

 

2-رعایت دقیق و ظریف تناسبات هنری در فضای کلی ادبیات

 

این تناسبات که در لفظ قدما (البته در معنایی محدودتر) "مراعات النظیر" نامیده می شد، در شعر حافظ از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است.

 

به روابط حاکم بر اجزاء این ادبیات دقت کنید:

 

ز شوق نرگس مست بلند بالایی

چو لاله با قدح افتاده بر لب جویم

شدم فسانه به سرگشتگی که ابروی دوست

کشیده در خم چوگان خویش، چون گویم

 

3-لحن مناسب و شور افکن شاعر در آغاز شعرها

 

ادبیات شروع هر غزل قابل تأمل و درنگ است. به اقتضای موضوع و مضمون، شاعر بزرگ لحنی خاص را برای شروع غزلهای خود در نظر می گیرد، این لحنها گاه حماسی و شورآفرین است و گاه رندانه و طنزآمیز و زمانی نیز حسرتبار و اندوهگین.

 

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

 

***

 

من و انکار شراب این چه حکابت باشد

غالباً این قدرم عقل و کفایت باشد

 

***

 

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

باید برون کشید از این ورطه رخت خویش

 

4- طنز

 

زبان رندانه شعر حافظ به طنز تکیه کرده است. طنز ظرفیت بیانی شعر او را تا سر حد امکان گسترش داده و بدان شور و حیاتی عمیق بخشیده است. حافظ به مدد طنز، به بیان ناگفته ها در عین ظرافت و گزندگی پرداخته و نوش و نیش را در کنار هم گرد آورده است.

پادشاه و محتسب و زاهد ریاکار، و حتی خود شاعر در آماج طعن و طنز شعرهای او هستند:

 

فقیه مدرسه دی مست بود و فتوا داد

که می حرام، ولی به ز مال او قافست

 

باده با محتسب شهر ننوشی زنهار

بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد

 

5- ایهام و ابهام

 

شعر حافظ، شعر ایهام و ابهام است، ابهام شعر حافظ لذت بخش و رازناک است.

نقش موثر ایهام در شعر حافظ را می توان از چند نظر تفسیر کرد:

اول، آن که حافظ به اقتضای هنرمندی و شاعریش می کوشیده است تا شعر خود را به ناب ترین حالت ممکن صورت بخشد و از آنجا که ابهام جزء لاینفک شعر ناب محسوب می شود، حافظ از بیشترین سود و بهره را از آن برده است.

دوم آن که زمان پرفتنه حافظ، از ظاهر معترض زبانی خاص طلب می کرد؛ زبانی که قابل تفسیر به مواضع مختلف باشد و شاعر با رویکردی که به ایهام و سمبول و طنز داشت، توانست چنین زبان شگفت انگیزی را ابداع کند؛ زبانی که هم قابلیت بیان ناگفته ها را داشت و هم سراینده اش را از فتنه های زمان در امان می داشت.

 

سوم آن که در سنن عرفانی آشکار کردن اسرار ناپسند شمرده می شود و شاعر و عارف متفکر، مجبور به آموختن زبان رمز است و راز آموزی عارفانه زبانی خاص دارد. از آن جا که حافظ شاعری با تعلقات عمیق عرفانی است، بی ربط نیست که از ایهام به عالیترین شکلش بهره بگیرد:

 

دی می شد و گفتم صنما عهد به جای آر

گفتا غلطی خواجه، در این عهد وفا نیست

 

ایهام در کلمه "عهد" به معنای "زمانه" و "پیمان"

 

دل دادمش به مژده و خجلت همی برم

زبن نقد قلب خویش که کردم نثار دوست

 

ایهام در ترکیب "نقد قلب" به معنای "نقد دل" و "سکه قلابی"

 

عمرتان باد و مرادهای ساقیان بزم جم

گر چه جام ما نشد پر می به دوران شما

 

ایهام در کلمه "دوران" به معنای "عهد و دوره" و "دورگردانی ساغر"

 

تفکر حافظ عمیق و زنده پویا و ریشه دار و در خروشی حماسی است. شعر حافظ بیت الغزل معرفت است.

 

جهان بینی حافظ

 

از مهمترین وجوه تفکر حافظ را می توان به موارد زیر اشاره کرد:

 

1- نظام هستی در اندیشه حافظ همچون دیگر متفکران عارف، نظام احسن است، در این نظام گل و خار در کنار هم معنای وجودی می یابند.

 

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

 

فکر معقول بفرما، گل بی خار کجاست؟

 

من اگر خارم اگر گل، چمن آرایی هست

که از آن دست که او می کشدم می رویم

 

2- عشق جان و حقیقت هستی است و در دریای پرموج و خونفشان عشق جز جان سپردن چاره ای نیست.

 

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

 

عقل می خواست کز آن شعله چراغ افروزد

دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

 

3- تسلیم و رضا و توکل ابعاد دیگری از اندیشه و جهان بینی حافظ را تشکیل می دهد.

 

آنچه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم

اگر از خمر بهشت است و اگر باده مست

 

تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست

راهرو گر صد هنر داد توکل بایدش

 

4- فرزند زمان خود بودن، نوشیدن جان حیات در لحظه، درک و دریافت حالات و آنات حقیقی زندگی

 

به مأمنی رو و فرصت شمر طریقه عمر

که در کمینگه عمرند قاطعان طریق

 

فرصت شما و صحبت کز این دو راهه منزل

چون بگذریم دیگر نتوان بهم رسیدن

 

5- انتظار و طلب موعود،

 

انتظار رسیدن به فضایی آرمانی از مفاهیم عمیقی است که در سراسر دیوان حافظ به صورت آشکار و پنهان وجود دارد، حافظ گاه به زبان رمز و سمبول و گاه به استعاره و کنایه در طلب موعود آرمانی است. اصلاح و اعتراض، شعر حافظ را سرشار از خواسته ها و نیازهای متعالی بشر کرده است:

 

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

که از انفاس خوشش بوی کسی می آید

 

***

 

ای پادشه خوبان، داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

 

***

 

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

 

***

 

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:57  توسط شایان  | 

در نخستين بامداد تعطيلات، پسر جوان انگليسي سر پيچ جادة ساحلي ايستاد و به خليج وحشي صخرهاي چشم دوخت. ساحل شلوغي کهاز سالها پيش خيلي خوب با آن آشنا بود. جلوتر از او مادر کيفي با نوارهاي روشن در يک دست داشت و دست ديگرش را که در زير نور آفتاب بسيار سپيد مينمود، به نرمي تکان ميداد و قدم ميزد. پسر نگاه ناراضي خود را از بازوي سپيد و لخت مادر به سوي خليج چرخاند و در پي او راه خود را از سر گرفت.
مادر که متوجه غيبت پسرش شده بود تصميم گرفت براي يافتناش نگاهي بهاطراف بياندازد. بعد از ديدن پسر با لحني نگران گفت:
- آه ، تويي جري!
بعد لبخندي زد و ادامه داد:
- عزيزم چرا دوست نداري بامن بيآيي؟ نکنه دوست داري ...
از اينکه به خاطر گرفتاريهاي شخصي از علايقي که پسرش ممکن بود پنهاني در دلش پرورده باشد و او نسبت بهانها بي توجه بوده ، قلباً احساس گناه کرد شد. پسر با لبخند حاکي از پريشاني و پوزش کاملا آشنا بود. پشيمان
از کردة خود شروع به دويدن از پي مادر کرد و درهمان حال برگشت و از روي شانه نگاهي به طبيعت وحشي انداخت. همة صبح ضمن بازي در ساحل بهاين قضيه ميانديشيد.
صبح روز بعد، وقتي طبق معمول زمان شنا و حمام آفتاب رسيد، مادر پرسيد:
- جري ، نکند از اين ساحل حوصلهات سر رفته؟ دوست داري جاي ديگري بروي؟
جري بيدرنگ، بهدور از هرگونه ميل قاطع به دوري از مادر، با لحني سلحشورانه پاسخ داد:
- آه ، نه !
 اما وقتي داشتند از جاده سراشيبي پايين ميرفتند گفت :
- دلم ميخواهد بروم و صخرههاي پايين را تماشا کنم.
مادر موافقت کرد. صخرهها به نظر سرکش و وحشي ميآمدند و جنبندهاي به چشم نميخورد. اما اضافه کرد:
اشکالي نداره جري .
 اما بعد از اينکهاز تماشا سير شدي به ساحل بزرگ بيا و يا مستقيماً به ويلا برگرد.
 مادر دور شد. اينک بازوان سپيدش در نتيجة گردش زير آفتاب ديروز به سرخي ميزد.نزديک بود به دنبال مادر بدود چون نميتوانست تنها رفتن او را تحمل کند. اما اينکار را نکرد.
البته مادر هم پيش خود ميانديشيد که پسرش به حدي بزرگ شده که بتواند مواظب خودش باشد.
- آيا لازم است او را اينهمه وابسته به خود نگهدارم ؟ نبايد فکر کند که حتماً بايد هميشه پيش من باشد. بايد بيشتر دقت کنم.
زن بيوه بود و پسر يازده ساله تنها فرزندش بود. مصمم بود حد ميانه را نگهدارد، نه مالک مطلق اش باشد و نه در محبت کردن مضايقه کند. با نگراني به سوي ساحل اش براهافتاد.
جري وقتي ديد مادرش به ساحل اختصاصي خودشان رسيدهاز سراشيبي صخره ها به طرف خليج براهافتاد . از جايي کهاو ايستاده بود ، ميان صخرههاي قرمز- قهوهاي پايين ،چشم اندازي از حرکت امواج آبي متمايل به سبز با حاشية سپيد ديده ميشد. هر چه پايينتر ميرفت متوجه شاخابههاي خشن، صخرههاي تيز و گسترة سنگهاي کوچک پوزورويه ترد و شکنندة آنها ميشد که به رنگ ارغواني و آبي مايل به تيره در آمده بودند. با جستوخيز و دوان دوان فاصله چند ياردي مانده به خليج آبهاي سفيد و کم عمق کنارة ساحل را طي کرد و خود را به بازوان نرم آب سپرد و شروع به شنا کرد. پسر شناگر ماهري بود و شناکنان به سرعت از روي شنها درخشان گذشت و به سمت صخرههايي که چون هيولاهايي بيرنگ در ميان دريا سر از آب بدر آورده بودند رفت و بعد در درياي واقعي بود. درياي گرم که جريانات خنک زيرسطح آب رآنهايش را قلقلک ميداد.
وقتي بهاندازة کافي از ساحل دور شد برگشت و نه تنها خليج کوچک را در دوردست ، بلکه سنگ پوزهايي را که بين خليج و ساحل بزرگ قرار داشت تماشا کرد. روي سطح آب نوازشگر شناور ماند و به مادرش چشم دوخت. مادر آنجا بود. نقطهاي زرد رنگ زير چتري که به نظر مثل قاچي از پرتقال ميرسيد. پسر با احساس امنيت از اين که مادرش آنجا بود به ساحل بازگشت اما ناگهان حس کرد که تنهاست.
در لبة دماغة کوچک آنسوتر از سنگ پوزها اينجا و آنجا صخره هايي بودند که چند پسر داشتند روي آنها لباسهايشان را در مي آوردند. پسرها لخت از صخره ها پايين آمدند. پسر انگليسي بهطرف آنها شنا کرد اما فاصلهاش را بهاندازة کافي از آنها حفظ کرد. آنها از ساحل دور بودند و کاملاً برنزه شده بودند و به زباني حرف ميزدند که درکش براي پسر امکان نداشت. احساس با آنها بودن و يکي از آنها بودن وجود پسر را فرا گرفت. شناکنان کمي جلوتر رفت. پسرها برگشتند و با چشمان ريزو تيره شان که سرزندگي از آن مي باريد بهاو نگاه کردند. بعد يکي از آنها لبخندي زد و دست تکان داد. همين حرکت کافي بود. در چشم به هم زدني شناکنان پيش آنها رفت و روي يکي از صخرهها در کنارشان قرار گرفت. لبخندي از سر هيجان و نوميدي بر لب داشت. بچهها شادمانه بهاو خوشامد ميگفتند. کم کم ميکوشيد بر لبخند هيجاني حاکي از عدم درک زبان آنها فايق آيد. بچهها فهميدند کهاو فردي خارجي است کهاز ساحل اختصاصي خود دور شدهاست. خواستند که بيخيالش شوند اما او خوشحال بود. با آنها بود. آنها از بالاي صخره ها به پايين شيرجه ميرفتند و بعد از فرو رفتن در عمق آبهاي آبي دريا بالا مي آمدند و دوري ميزدند و از صخره بالا ميآمدند و منتظر ميشدند تا نوبتشان بار ديگر فرارسد.از نظر جري آنها پسر بزرگ بودند . در واقع مرد شده بودند. جري شيرجه زد و آنها نگاهش کردند. و بعد وقتي دوري در آب زد و از صخره بالا آمد تا در نوبت خود قرار بگيرد آنها جا برايش باز کردند و بهاين ترتيب در جمع آنها پذيرفته شد. او با اعتماد به نفس و غرور بار ديگر شيرجه زد.
کمي بعد پسري کهاز همه بزرکتر بود خودي نشان داد و به داخل آب شيرجه زد و بالا نيامد. بقيه تماشا ميکردند. جري که ديد پسر از آب بيرون نيامد شروع بهايما و اشاراتي کرد تا بهآنها هشدار بدهد. اما آنها با بيتفاوتي نگاهش کردند و بعد دوباره چشم به آب دوختند. بعد از مدتي نسبتاً طولاني پسر از آنسوي صخرهاز آب بيرون آمد و با فرياد پيروزي نفس حبس شده را با سرو صدا بيرون داد. بلافاصله بقيه شيرجه زدند. دريک لحظه، صبح مملو از شادي و نشاط بچه ها شد. بعد فضا و سطح آب خالي از سر و صدا شد اما در زيرآب جنب و جوش ادامه داشت.
جري شيرجه زد و به جمع شناگران زير آب پيوست. ديوارة سياه صخره را در زير آب ديد و بهان دست ساييد وبلافاصله به سطح آب برگشت. ديوارة صخره حايلي بود کهاز پشت آن مي توانست اطراف را ببيند. کسي را نديد. در زير آب سايه روشن هاي اندام شناگران محو شده بود. آنسوتر از ديوارة حصارگونة صخرةکي يکي از آب بالا آمدند. جري فکر کرد کهآنها حتماً از سوراخ يا حفرهاي در صخره گذشتهاند. دوباره شيرجه رفت. پايين آبهاي شورغير از ديوارة صخره چيزي نديد.وقتي به سطح آب آمد بچه ها روي صخرة شيرجه نشسته بودند و آماده دور بعدي مي شدند. جري ناراحت از شکست خود بهانگليسي داد زد:
- به من نگاه کنيد.
 و مثل تولهاي نادان شروع به حرکات عجيب و پاشيدن و مشت زدن بهآب کرد.
بچهها با نگاهي تحقيرآميز بهاو نگاه کردند . او تحقير و ناراحتي را ميشناخت. وقتي در آنجام کاري موفق نميشد و ميخواست توجه مادرش را جلب کند با اين نوع نگاه ناراحت کنندة مادر مواجه مي شد. احساس ميکرد شرم شکست چون رد زخمي پنهان نشدني در چهرهاش نمايان است . نگاهي به پسرهاي بزرگتر از خود انداخت و داد زد:
- بن ژور ! مرسي! ارور!موسيور، موسيور!
 در همين حال گوشهاي خود راگرفت و با دست تکان داد.
آب داخل دهانش شد. سرفه کرد و زير آب رفت و باز بالا آمد. بچه ها روي صخره بودند و بعد هوا پر از بوي بچههايي شد که شيرجه ميزدند. به نظر ميرسيد با کم شدن وزن بچه ها صخره بالاتر مي آيد. بعد صخره زير آفتاب گرم تنها ماند. جري شروع به شمردن کرد:
- يک، دو ، سه ...
وقتي شمارش به پنجاه رسيد وحشت کرد . با خود انديشيد الان همة بچه ها در حفره هاي پر آب صخره گير افتاده و در حال غرق شدن هستند. با رسيدن به عدد صد، بهاطرافش که احدي در آن به چشم نميخورد نگاه کرد و نوميدانه خواست تا در خواست کمک کند. جري سرعت شمارش را زياد کرد گويي اين کار باعث ميشد بچهها زودتر به سطح آب برگردند. در آن صبح آبي و خلوت هيچ چيز مثل شمارش او را وحشتزده نکرده بود. بارسيدن شمارش به صد و شصت آبهاي اطراف صخره مملو از بچههايي شد که يکي پس از ديگري همچون والهاي قهوهاي سر از آب بدر آوردند. بچه ها بي آنکه نگاهي بهاو بياندازند به سوي ساحل شنا کردند.
جري از صخره شيرجه بالا رفت و روي آن نشست. گرما و سختي صخره را زيرآنها احساس ميکرد. در ساحل بچه ها لباسهايشان را جمع مي کردند و به طرف سنگ پوزة ديگري ميرفتند. آنها ميخواستند از او دور شوند. جري فرياد کشيد ، داد زد و دستهاي مشت شدهاش را روي چشمهايش گذاشت و شروع به گريه کرد. کسي نبود کهاو را ببيند پس تا آنجا که مي توانست گريه کرد.
بنظرش رسيد که زمان زيادي طي شدهاست ، شناکنان تا جايي رسيد که مادرش را ديد. هنوز آنجا زير چتر پرتقالي رنگ دراز کشيده بود. شناکنان به سوي صخره بزرگ بازگشت. با خشم و عصبانيت از آن بالا رفت و به داخل آبي دريا شيرجه رفت . پايين و پايينتر رفت و به ديواره صخره دست کشيد اما شوري آب مانع از آن شد که چشمها را کامل باز کند و آن را ببيند.
به سطح آب بازگشت و شناکنان به ساحل برگشت و به ويلا رفت و منتظر مادرش شد. بزودي مادرش در حاليکه کيف نواري و بازوي برهنهاش را بهارامي تکان ميداد سلانه سلانه به ويلا بازگشت. جري با لحني شکست خورده و ناراحت گفت:
- عينک شنا مي خواهم.
مادر نگاهي آرام و کنجکاو بهاو انداخت و گفت :
- باشه عزيزم.
- همين الان مي خواهم . همين الان.
 و آنقدر اصرار کرد تا مادر به همراهاو به فروشگاه رفت. به محض خريدن عينک غواصي جري طوري آن را از دست مادر قاپيد که گويي مادر قصد دارد آن را براي خود نگهدارد و بلافاصلهاز سراشيبي جادة منتهي به خليج روان شد.
جري خودش را به صخره مورد نظر رساند و بعد از زدن عينک شيرجه زد. فشار آب تسمة عينک را شل کرد . جري ميدانست که بايد تا پايين صخره شنا کند، به سطح آب آمد ،عينک را محکم کرد، هواي کافي داخل ششها کشيد و پايين رفت . حالا مي توانست همه چيز را ببيند. گويي چشمهايش ديگر آن چشمهاي سابق نبودند. مانند چشمهاي ماهي، بي آنکه آب شور ناراحتاش کند همه چيز را شفاف و واضح ميديد.
شش يا هفت فوت پايين تر ، سنگ و شنهاي کف دريا شفاف و درخشان بودند. دو جسم خاکستري رنگ گرد و درازشبيه سنگ نمک و تنه چوب بيحرکت آنجا افتاده بودند. آنها دو ماهي بودند که تکاني خوردند و چرخي زدند شبيه رقص و دوباره سرجاي اول خود برگشتند. آب دريا در بالاي ماهي ها موج برداشت، گويي سنگي به آب انداخته باشند. باز ماهيهايي بهاندازه ناخن انگشت به رقص در آمدند و از لاي پاهايش عبور کردند. در يک لحظهاحساس کرد در دريايي از نقره شناور است. صخره بزرگي که بچه ها از آن عبور کرده بودند اصلاً معبري نداشت . بنابر اين براي پيدا کردن تونل مجبور بود پايينتر برود. چندين بار از آب بيرون آمد . ششهايش را پر هوا کرد و به پايين رفت. چندين بار سطح صخره را براي يافتن گذرگاه نوميدانه وارسي کرد. بعد در يکي از جستجوها وقتي زانويش را به سطح صخره ميزد، پايش در حفرهاي فرو رفت. تونل را يافته بود.
به سطح آب برگشت. دنبال تکه سنگي گشت که بتواند از صخره جدا کند. تکهاي سنگ بزرگ از صخره را کند و آن را برداشت و شيرجه زد. سنگ مانند لنگري او را به کف دريا رساند. به محل حفرهاي که پايش در آن فرو رفته بود رسيد . حفره سوراخي غيرمعمول و تاريک بود. ته حفره ديده نمي شد. دوباره سنگ لنگر خود را برداشت و کوشيد با استفادهاز وزن آن داخل حفره شود.
مجبور بود با سر داخل حفره شود. شانه هايش اجازة عبور نميدادند. شانههايش را از سويي به سوي ديگر حرکت ميداد. و تا کمر خود را داخل حفره کرد. تمي توانست چيزي ببيند. چيزي نرم و چسبناک به دهانش خورد. فلاخن سياهي جلوي صخرة خاکستري در مقابلش بود. وحشت سراسر وجودش را پر کرد.فکر کرد هشت پاست. در حاليکه خود را به عقب مي کشيد نگاهي بهاطراف انداخت . گياهان بي خطري را که دهانه تونل را پوشانده بودند کنار زد ، شنا کنان خود را بهافتاب سطح در يا رساند و رهسپار ساحل شد. روي صخرة شيرجه دراز کشيد. نگاهي به چاهابي پايين انداخت.مي دانست که بايد راهي از تونل، معبر، گذرگاه و يا هرچي که هست به آنسوي صخره پيدا کند.
قبل از همةادگرفت که بايد نفس اش را کنترل کند. دوباره باسنگي ديگر در دست شيرجه زد. بهاين ترتيب بدون هيچ تلاش اضافي خود را به کف دريا رساند. شروع به شمارش کرد ...يک ، دو ، سه ...حرکت خون را در سينهاش احساس مي کرد. پنجاه و يک ...پنجاه و دو...سينهاش درد گرفت . به سطح آب برگشت و نفسي تازه کرد. ديد که خورشيد پايين آمدهاست. سريعاً به ويلا برگشت و مادر را ديد که داشت غذا ميخورد. مادر تنها چيزي که پرسيد اين بود :
- خوش گذشت؟
و جري پاسخ داد:
- خيلي.
تمام شب خواب غار آبي را ديد و صبح به محض خوردن صبحانه به خليج رفت.
آنشب دماغش به شدت خون افتاد. ساعتها زير آب مانده بود تا حبس کردن نفس در سينه را تمرين کند و حالا احساس ضعف و سرگيجه مي کرد.مادر گفت :
- عزيزم اگه جاي تو بودم دست از اين کار مي کشيدم.
روز بعد و روزهاي بعد جري تمرين حبس نفس مي کرد ،گويي تمام زندگي و آيندهاش بهاين کار بستگي داشت. شب دوباره دماغش خون افتاد طوري که مادر اصرار کرد روز بعد باهاش برود. دردآور بود که روزش را بدون تمرين حياتي اش هدر دهد اما چارهاي نداشت و در ساحلي که فکر مي کرد مال بچه کوچولوهاست گذراند . ساحلي که مادرش مي توانست بدون احساس خطرزير آفتاب دراز بکشد. اين ساحل مال او نبود.
روز بعد بدون اجازه گرفتن از مادر و بدون اينکه مادرش متوجه غلط يا درست بودن موضوع شود به ساحل خودش رفت. در طي استراحت در يافت که شمارش نفس را بالا بردهاست . بچههاي بزرگتر براي عبور از تونل تا صد و شصت مقاومت کرده بودند و او از سر ترس اعداد را تندتر مي شمرد. احتمالاً حالا اگر مي کوشيد مي توانست از تونل عبور کند. اما هنوز نمي خواست امتحان کند. با مقاومتي آگاهانه بيصبري کودکانهاش را کنترل مي کرد. در عين حال در کف دريا روي سنگهايي کهاز بالا آورده بود دراز مي کشيد و مدخل تونل را بررسي مي کرد. تا آنجا که مي توانست سوراخ سنبه هاي آن را شناخته بود. خصوصا اينکه قبلاً فشار سنگها را بر شانه هاي خود احساس کرده بود.
وقتي مادر حضور نداشت در ويلا کنار ساعت مي نشست و زمان را محاسبه مي کرد. حالا با غرور مي توانست نفس را تا دو دقيقه حبس کند بدون اينکه چندان احساس ناراحتي کند. کلمه دو دقيقه سفر مخاطرهاميزي را که ضرورتا در انتظارش بود نزديکتر مي کرد. چهار روز بعد مادرش سر صبحانه گفت که بايد به خانه برگردند. يک روز قبل از ترک ويلا بايد کار را تمام مي کرد. با خودش گفت : حتي اگر به قيمت جانم تمام شود اينکار را مي کنم.اما دو روز قبل از حرکت شان روز پيروزي دچار خونريزي شديد بيني شد. طوريکه با احساس سرگيجگي مثل گياهي دريايي روي صخره دراز کشيد و جوي باريکي از خون را کهاز صخره به دريا ميريخت نظاره کرد. ترسيده بود. با خود مي انديشيد ممکن است در تونل سرگيجهاش بيشتر شود و در تونل گير بيافتد و بميرد .سرش را زير نور آفتاب تکان داد .کم مانده بود تسليم اين افکار شود. فکر کرد به خانه برگردد و تا تابستان سال بعد صبر کند حتماً تا آن زمان به حد کافي بزرگ مي شد و مي توانست از تونل عبور کند.
حتي بعد از اينکه فکر کرد تصميماش را گرفتهاست، متوجه شد که روي صخره نشسته و بهاعماق دريا چشم دوختهاست و ميدانست که درست در همين لحظه بعد از اينکه خونريزي بيني اش قطع شود و سرش کمي از درد و دوران آرام بگيرد ، تلاشش را خواهد کرد. اگر الان اين کار را نکند ديگر هيچوقت نخواهد توانست. ترس ولرز او از دو وحشت موازي بود ، ترس از عدم توانايي در امتحان کردن و ترس از تونل طولاني زير صخره ! حتي زير آفتاب نوراني صخرة حايل بسيار طولاني و سنگين به نظر مي آمد. هزاران تن سنگ و صخره روي جايي کهاو قرار بود از آن عبور کند قرار داشت. اگر آنجا ميمرد احتمالا تا سال آينده که پسربزرگها از آنجا عبور ميکردند و اسکلت او را مي يافتند کسي از مرگش خبردار نمي شد.
 عينک غواصياش را به چشم زد و بندهايش را محکم کرد و از خلاة آن مطمئن شد. دستهايش ميلرزيد. سنگينترين سنگ را انتخاب کرد، حالا نصف بدنش در خنکاي آب قرار داشت نصف ديگر بدنش زير آفتاب داغ بود. بار ديگر به آسمان صاف نگاه کرد، ششهايش را يکي دو بار از هوا آکند و خود را رها کرد تا به عمق برود. شروع به شمارش کرد. گوشه هاي سنگ را گرفته بود و همچنانکه قبلاً هم فکرش را کرده بود در حفره فرو رفت. شانههايش را تکان ميداد و با پاهايش خود را به جلو ميراند. بهزودي به محوطه بازتري رسيد. بدنش آزاد شده بود. در حفرة صخرهاي مملو از آب زرد مايل به خاکستري رها بود. آب او را با فشار به طرف سقف حفره ميراند. سنگهاي سقف حفره تيز بودند و پشتش را درد مي آوردند. هر چه تندتر با دستهايش خود را جلو ميکشيد و از پاهايش به عنوان اهرم استفاده ميکرد. سرش به جسمي تيز و سخت برخورد کرد و درد وجودش را آکند. پنجاه ، پنجاه و يک ، پنجاه و دو...چشمانش جايي را نميديد. و وزن آب و صخره بر رويش قرار داشت. هفتاد و يک ، هفتاد و دو...هنوز ششهايش درد نميکردند. احساس ميکرد مثل بادکنکي در هوا شناور است . ششهايش راحت بودند اما سرش قدري گيج ميرفت. بدون وقفه به سقف تيز و باريک حفره فشرده مي شد. دوباره به ياد هشت پاها افتاد. با خود گفت نکند حفره مملو از گياهاني باشد کهاو را گير بياندازند. از سر نگراني با فشار خود را جلو کشيد . سرش را دزديد و شروع به شنا کرد. دستها و پاهايش گويي در آبهاي آزادند و براحتي حرکت مي کردند.حتما حفره گشادتر شده بود. انديشيد بايد تندتر شنا کند و ميترسيد نکند حفره تنگ تر شود و يا سرش ناگهان به سنگي برخورد کند.
صد ، صد و يک ... آب روشنتر ميشد. حس پيروزي وجودش را آکند. ششهايش کم کم به درد ميآمدند. چند ضربة بيشتر ...حالا بايد از حفره خارج شود . تندتند ميشمرد. صد و پانزده و کمي بعد ، که به نظر سالي رسيد، باز هم صد و پانزده.آب اطرافش آبي گوهرگون بود. بالاي سرش شکافي را ميان صخره ديد. نور خورشيد از ميان آن مي تابيد وصخره سياه و تميز تونل را نمايان مي کرد. از سياهي تونل اندکي مانده بود. توش و توان خود را از دست داده بود. طوري به شکاف صخره در بالاي سرش نگاه کرد که گويي به جاي نور هوا در آن جريان دارد و آرزو کرد کاش ميتوانست دهانش را در شکاف بگذارد و با تمام وجود آن را به درون خود بکشد. يکصد و پنجاه ... صدايي در درونش اين عدد را تکرار کرد اما اين شماره را خيلي قبل به زبان آورده بود. بايد از آن تاريکي عبور مي کرد و گرنه غرق مي شد. سرش گيج ميرفت و درد شديدي ريه هايش را مي آزرد. صد و پنجاه ...صد وپنجاه ... اين عدد چون پتکي مدام بر سرش مي کوفت. نوميدانه بر هر گوشهاي از صخره چنگ مي انداخت و خود را جلو مي کشيد و آب تيره را پشت سر مي گذاشت . حس کرد دارد مي ميرد. هشياري اش را از دست داده بود. در مرز ناهوشياري کامل ، بطور غريزي براي نجات دست و پا ميزد. دردي ناشناخته و عظيمي در سرش پيچيد . و بعد انفجار نور سبز تاريکي را شکافت .حرکت دستها و پاهايش او را به درياي آزاد رساند.
به سطح آب رسيد . سرش خارج آب بود و مثل ماهي نفس نفس ميزد. ناي شنا و رساندن خود را به صخره نداشت.احساس مي کرد زير آب خواهد رفت و غرق خواهد شد. بعد با تلاشي غريزي به صخره چنگ زد و خود را بالا کشيد. دمر روي آن افتاد و تند تند نفس کشيد. چشمانش سياهي ميرفت و چيزي نمي ديد. خون چشمانش را گرفته بود و بشدت مي سوخت .بندهاي عينک غواصي را پاره کرد و مشتي خون به دريا ريخت. خون از دماغش جاري شده بود و محفظه ماسک را پر کرده بود.
مشتي از آب شور و خنک دريا برداشت و بيني اش را شست. قادر به تشخيص شوري آب و مزه خون نبود. بعد از مدتي ضربان قلبش آرامتر شد و نور چشمانش را باز يافت. بلند شد و نشست. پسرهاي بوميرا ديد که با فاصلة نيم مايل به شيرجه و شنا مشغول بودند. دوست نداشت پيش آنها برود. تنها چيزي که مي خواست برگشتن به خانه و استراحت بود.
بعد از مدت کوتاهي ، به ساحل رسيد و به آرامي راه ويلا را در پيش گرفت. خود را در بستر رها کرد و به خواب رفت . با صداي پايي کهاز مسير منتهي به ويلا به گوشش رسيد از خواب بيدار شد. مادرش برميگشت. با عجله به حمام رفت. دوست نداشت مادرش او را با چهرهاي خونين و رد پاي اشگ ببيند. از حمام بيرون آمد و مادر را با چهرهاي بشاش و خندان در ورودي ويلا ديد.
  مادر دستش را روي شانة برنزة جري گذاشت و گفت:
  - صبح خوش گذشت؟
 - اوه، عالي ، ممنون.
- چرا رنگت پريده و بعد بانگراني و ناراحتي پرسيد:
 - سر ِتو کجا زدي؟
- چيز مهمي نيست ، حالا يه جايي خورده ديگه.
مادر به دقت نگاهش کرد. پسر با چشماني خسته و بي حال چيزي را از او پنهان مي کرد. نگران شد. بعد با خود گفت :
-کولي بازي در نيار . جري ميتونه مثل ماهي شنا کنه ، هيچ اتفاقي براش نمي افته
نشستند تا ناهارشان را بخورند.
جري بي مقدمه گفت:
- مامان ...مي تونم حداقل دو دقيقه ، سه دقيقه زير آب بمانم.
- جدي ميگي عزيزم؟ به نظرم نبايد ديگه اينکارو انجام بدي...واسهامروز شنا کردن کافيه
مامان آماده بود تا اگه جري مخالفت کرد باهاش کل کل کند اما جري بلافاصله تسليم شد. رفتن به خليج اصلاً برايش اهميت نداشت.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:54  توسط شایان  | 

رو چارپايه نشست و گفت:
          ـ حالا ديگه اين سرهنگ پير لاف زنم، اون‌جا تو ويرجينيا ـ مث آقاي وينگليف که قلم پامو زير لگدش گرفت ـ به التماس و دعا افتاده. يه شب زانو زده بود و استغاثه مي‌کرد. سرهنگ پا به سن گذاشته بود و مي‌خواست پيش از به ته خط رسيدن و رفتن به سرزمين موعود، التماس دعاشو با خدا درميون بذاره. اون شب صداشو بلند کرد و گفت:«خدايا، کمکم کن که درست باشم، درست عمل کنم، راست بگم و پيش از اومدن به حضورت، درست بميرم. کمکم کن که با سياپوستا به سروساموني برسم. من تو تموم زندگي‌م از اونا نفرت داشته‌م. خدايا، اگه من تو بهشت نمي‌رم، مطمئنم که تو جهنم با اون‌همه سياپوست که اون پايين منتظر ديدن منن، نمي‌رم. شنيدم که شيطون هم‌دست سياپوستاست، اگه شيطون هم‌نشين سياپوستا باشه، اونم مي‌باس يه يانکي باشه، که ديگه از من محافظت نمي‌کنه. خدايا منو به سرزميني ببر که مجبور نباشم تو جهنمي‌ساکن باشم که پر از سياپوستاست! استدعا دارم، اين خواسته منو مستجاب فرما! خدا جواب داد:«سرهنگ کوشنبري، صداي درخواست تو شنيدم، ديگه چه تقاضايي داري؟»
سرهنگ لاف زن پير التماس و استغاثه شو دنبال کردو گفت:
          ـ خدا، خداي مهربون، خونوادة من خيلي فقيرتر از اون بوده يه لَلة سياپوست واسه هرکدوم از هشت بچة پدرم اجير کنه. من تو بچگي‌م بي لَله بودم. خدايا يه لَله تو بهشت به من عطا فرما! يه پيرزن سياپوستم واسه برق انداختن صندلاي طلايي و پاک کردن گرد و خاک بالام لازم دارم. خدايا، اگه تو بهشت سياپوستاي تحصيل کرده وجود دارن، جلو چشم من پيداشون نشه. تنها چيزي که من بيش‌تر از يه سياپوست تحصيل کرده از اون متنفرم، يه سياپوست دورگه ست. خدايا، اجازه نده نه با سياپوستاي نيويورک و نه با اونايي که با اتحاديه سياپوستا يا الينور روزولت دمخورن، تو بهشت هم‌صحبت باشم. منو به مراتع سياپوستا هدايت نکن! تو قادري تموم آدما رو به سفيدي برف بيافريني، منو از اختلاط با سياپوستا معاف کن! من هنوزم يه سياپوست آوازه خون مي‌شناسم که سفيد بود. چند شخصيت ديگه هم از اين قماش مي‌شناسم، که الان قصد ندارم وارد اين مقوله شم. واسه اين که يه مرد خدا اجازه نداره همه‌چي رو توضيح بده. ولي تو که به همه‌چي آگاه و بينايي، واسه چي يه سياپوست، يه چيز خاصه! خدايا منو ببخش مي‌خوام به خودم جرأت بدم و يه سوالي ازت بکنم: سياها رو واسه گرفتاري سفيد پوستا آفريدي؟ اونا رو اين‌جا رو زمين گذاشتي که مايه مصيبت و رنج غرب باشن؟ اتحاديه سياپوستا به محض گرفتن يه اينچ، يه راه‌آهن مي‌خوان. خط راه آهن رو که بهشون بدي، تموم راه‌آهن رو مي‌خوان. به زودي يه سفيد پوست، بدون اين‌که يه سياپوست پهلوش وايساده باشه، نمي‌تونه آواز بيا به سوي من مسيح رو بخونه. سياپوستا مي‌تونن تو آواز خوندن، ما رو از ميدون در ببرن. خدايا، من فکر مي‌کنم بد نباشه که دوباره مسيح رو به زمين بفرستي. الان وقت دوباره اومدنش رسيده. واسه اين که فکر مي‌کنم مسيح ندونه که تو اين دوره زمونه مدرن سياپوست چه مصيبتيه! اونا آفتن! با ما و کنار ما سوار قطار مي‌شن! تو اتوبوسا کنار ما مي‌شينن! بچه‌هاي کوچيک سياه شونو با بچه‌هاي سفيد ما راهي مدرسه مي‌کنن! حتي دارن زمزمه مي‌کنن که دوست ندارن ديگه تو زندون جداگانه نگهداري بشن! مي‌گن که زندون يه محل عموميه که ماليات‌شو اونام مي‌پردازن. خدايا، مالياتاي سياپوستا رو از مالياتاي سفيدپوستا، گوسفنداي سياپوستا رو از گوسفنداي سفيدپوستا و سربازاي سياپوستا رو از سربازاي سفيدپوستا، پيش از جنگ بعدي سوا کن! خدايا، پيش از اين که خيلي دير بشه، مسيح رو بفرست! خداي بزرگ، پروردگار مهربون، تنها پسر محبوب تو سوار ابراي آتيش‌زا کن و بفرست، تا اين دنياي کج و کوله رو دوباره به راه راست هدايت کنه و سياپوستا رو، پيش از اين که صداي طبل‌هاي خطر گوش فلک رو کر کنه، به جاي اولشون برگردونه! خدايا من خودم رو حاضر مي‌کنم که به پيشواز روز موعود برم. رداي سفيدمو مي‌پوشم و حاضر مي‌شم، که سوار ارابه شم. خوش ندارم سياپوستا رو ببينم که قطار شدن و دارن مي‌گن که ديوان عالي حکمي‌ صادر کرده که ارابة ملکوتم مختلط شده! اگه يه همچين خبري رو بشنوم، خداي من ترجيح مي‌دم همين‌جا رو زمين بمونم! واسه اين‌که تو اين‌جا دست کم فرماندار ارفابيوس هنوز طرفدار منه!
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:52  توسط شایان  | 

رو چارپايه نشست و گفت:
          ـ حالا ديگه اين سرهنگ پير لاف زنم، اون‌جا تو ويرجينيا ـ مث آقاي وينگليف که قلم پامو زير لگدش گرفت ـ به التماس و دعا افتاده. يه شب زانو زده بود و استغاثه مي‌کرد. سرهنگ پا به سن گذاشته بود و مي‌خواست پيش از به ته خط رسيدن و رفتن به سرزمين موعود، التماس دعاشو با خدا درميون بذاره. اون شب صداشو بلند کرد و گفت:«خدايا، کمکم کن که درست باشم، درست عمل کنم، راست بگم و پيش از اومدن به حضورت، درست بميرم. کمکم کن که با سياپوستا به سروساموني برسم. من تو تموم زندگي‌م از اونا نفرت داشته‌م. خدايا، اگه من تو بهشت نمي‌رم، مطمئنم که تو جهنم با اون‌همه سياپوست که اون پايين منتظر ديدن منن، نمي‌رم. شنيدم که شيطون هم‌دست سياپوستاست، اگه شيطون هم‌نشين سياپوستا باشه، اونم مي‌باس يه يانکي باشه، که ديگه از من محافظت نمي‌کنه. خدايا منو به سرزميني ببر که مجبور نباشم تو جهنمي‌ساکن باشم که پر از سياپوستاست! استدعا دارم، اين خواسته منو مستجاب فرما! خدا جواب داد:«سرهنگ کوشنبري، صداي درخواست تو شنيدم، ديگه چه تقاضايي داري؟»
سرهنگ لاف زن پير التماس و استغاثه شو دنبال کردو گفت:
          ـ خدا، خداي مهربون، خونوادة من خيلي فقيرتر از اون بوده يه لَلة سياپوست واسه هرکدوم از هشت بچة پدرم اجير کنه. من تو بچگي‌م بي لَله بودم. خدايا يه لَله تو بهشت به من عطا فرما! يه پيرزن سياپوستم واسه برق انداختن صندلاي طلايي و پاک کردن گرد و خاک بالام لازم دارم. خدايا، اگه تو بهشت سياپوستاي تحصيل کرده وجود دارن، جلو چشم من پيداشون نشه. تنها چيزي که من بيش‌تر از يه سياپوست تحصيل کرده از اون متنفرم، يه سياپوست دورگه ست. خدايا، اجازه نده نه با سياپوستاي نيويورک و نه با اونايي که با اتحاديه سياپوستا يا الينور روزولت دمخورن، تو بهشت هم‌صحبت باشم. منو به مراتع سياپوستا هدايت نکن! تو قادري تموم آدما رو به سفيدي برف بيافريني، منو از اختلاط با سياپوستا معاف کن! من هنوزم يه سياپوست آوازه خون مي‌شناسم که سفيد بود. چند شخصيت ديگه هم از اين قماش مي‌شناسم، که الان قصد ندارم وارد اين مقوله شم. واسه اين که يه مرد خدا اجازه نداره همه‌چي رو توضيح بده. ولي تو که به همه‌چي آگاه و بينايي، واسه چي يه سياپوست، يه چيز خاصه! خدايا منو ببخش مي‌خوام به خودم جرأت بدم و يه سوالي ازت بکنم: سياها رو واسه گرفتاري سفيد پوستا آفريدي؟ اونا رو اين‌جا رو زمين گذاشتي که مايه مصيبت و رنج غرب باشن؟ اتحاديه سياپوستا به محض گرفتن يه اينچ، يه راه‌آهن مي‌خوان. خط راه آهن رو که بهشون بدي، تموم راه‌آهن رو مي‌خوان. به زودي يه سفيد پوست، بدون اين‌که يه سياپوست پهلوش وايساده باشه، نمي‌تونه آواز بيا به سوي من مسيح رو بخونه. سياپوستا مي‌تونن تو آواز خوندن، ما رو از ميدون در ببرن. خدايا، من فکر مي‌کنم بد نباشه که دوباره مسيح رو به زمين بفرستي. الان وقت دوباره اومدنش رسيده. واسه اين که فکر مي‌کنم مسيح ندونه که تو اين دوره زمونه مدرن سياپوست چه مصيبتيه! اونا آفتن! با ما و کنار ما سوار قطار مي‌شن! تو اتوبوسا کنار ما مي‌شينن! بچه‌هاي کوچيک سياه شونو با بچه‌هاي سفيد ما راهي مدرسه مي‌کنن! حتي دارن زمزمه مي‌کنن که دوست ندارن ديگه تو زندون جداگانه نگهداري بشن! مي‌گن که زندون يه محل عموميه که ماليات‌شو اونام مي‌پردازن. خدايا، مالياتاي سياپوستا رو از مالياتاي سفيدپوستا، گوسفنداي سياپوستا رو از گوسفنداي سفيدپوستا و سربازاي سياپوستا رو از سربازاي سفيدپوستا، پيش از جنگ بعدي سوا کن! خدايا، پيش از اين که خيلي دير بشه، مسيح رو بفرست! خداي بزرگ، پروردگار مهربون، تنها پسر محبوب تو سوار ابراي آتيش‌زا کن و بفرست، تا اين دنياي کج و کوله رو دوباره به راه راست هدايت کنه و سياپوستا رو، پيش از اين که صداي طبل‌هاي خطر گوش فلک رو کر کنه، به جاي اولشون برگردونه! خدايا من خودم رو حاضر مي‌کنم که به پيشواز روز موعود برم. رداي سفيدمو مي‌پوشم و حاضر مي‌شم، که سوار ارابه شم. خوش ندارم سياپوستا رو ببينم که قطار شدن و دارن مي‌گن که ديوان عالي حکمي‌ صادر کرده که ارابة ملکوتم مختلط شده! اگه يه همچين خبري رو بشنوم، خداي من ترجيح مي‌دم همين‌جا رو زمين بمونم! واسه اين‌که تو اين‌جا دست کم فرماندار ارفابيوس هنوز طرفدار منه!
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:52  توسط شایان  | 

زن را، مادر را، ستایش کنیم که منبع پایان ناپذیر حیات است! این افسانه تیمور لنگ آن پلنگ چلاق و سنگدل است، پیروزمند کامگاری که خود را صاحبقران می نامید و دشمنان تیمور لنگش می خواندند، مردی که بر آن بود دنیا را ویران سازد.
پنجاه سال زمین را لگدکوب کرد. شهرها و کشورها، چون لانه مورچگان زیر پای پیل، زیر پاشنه آهنین او
له شدند؛ به هر طرف رو کرد جویبار سرخ خون جاری ساخت و از استخوان مغلوبان مناره ها بر افراشت؛ نشانه های حیات را نابود کرد؛ با نیروی مرگ درافتاد تا انتقام مرگ پسرش جهانگیر را بگیرد. این مرد خوف انگیز می خواست تمام قربانیان مرگ را از چنگش برباید تا مرگ از گرسنگی و حسرت جان سپارد!
از آن روز که پسرش جهانگیر مرد و مردم سمرقند جامه سیاه پوشیدند و به سرو رویشان خاک و خاکستر ریختند، تا آنگاه که در اترار با مرگ روبرو شد و سرانجام شکست خورد، هرگز نخندید. لبانش به خنده ای از هم گشوده نشد و سرش پیش کسی خم نگشت و دلش به روی شفقت بسته ماند- سی سال تمام!
سرود ستایش زن، مادر، را بخوانیم، یگانه نیروئی که مرگ پیش او سر تعظیم فرود می آورد!

اینک داستان واقعی مادر را بیان می کنیم که تیمور سنگدل، برده و نوکر مرگ، این بلای خونخوار روی زمین به او تعظیم کرد.

داستان چنین است: تیمور بیگ در دره زیبای «کان گل» جشنی به پا کرده بود. شاعران سمرقند آنجا را، که غرق گل سرخ و یاسمن بود، دره گل می نامیدند، از آنجا مناره های آبی بزرگ و گلدسته های کبود مساجد نمایان است.
در ته دره پانزده هزار چادر گرد، مانند بادبزنی، گسترده بود و به پانزده هزار گل لاله می ماند. بالای هر کدام صدها بیرق حریر در اهتزاز بود. در وسط، چادر تیمور گورکان، مانند ملکه ای میان ندیمه هایش قرار داشت. چهار گوش بود و هر پهنه اش صد قدم درازا و سه نیزه بلندی داشت. میانش را دوازده ستون زرین به ستبری آدمی نگهداشته بود. بالای چادر یک گنبد فیروزه رنگ بود و کناره هایش با نوارهای سیاه، زرد و آبی ابریشمی تزیین شده بود. پانصد رشته ارغوانی آن را محکم به زمین بسته بود تا از جا نجبند و در چهار گوشه اش چهار شاهین سیمین ایستاده بود. و زیر گنبد، در شاه نشین چادر، شاهین پنجم، شاهنشاه، تیمور گورکان شکست ناپذیر نشسته بود.
جامه حریر گشادی به رنگ آسمان با پنج هزار مروارید درشت جواهر نشان شده، به برکرده بود. روی سر هراس انگیز سفیدش کلاه نوک تیزی داشت که دانه یاقوتی بالایش بود و به پس و پیش می رفت و مانند چشم خون گرفته ای به دنیا نگاه می کرد.

چهره لنگ به تیغ لبه پهنی شبیه بود که هزاران بار به خون آغشته گشته و زنگ زده باشد. چشمانش دو شکاف تنگی بود که چیزی را ندیده نمی گذاشت. درخشش آنها مانند درخشش سرد زمرد، این گوهر محبوب عربها، بود که گویند داروی دل آشوب است. گوشواره هائی از یاقوت سیلان، به رنگ لبان دوشیزه ای زیبا، از گوشهایش آویزان بود.

در کف چادر، روی قالیهای بی نظیر، سیصد کوزه طلائی پر از شراب قرار داشت؛ همه چیز شاهانه بود. پشت تیمور مطربان نشسته بودند. در کنارش کسی نبود، زیر پایش خویشاوندان او، شاهان، شاهزاده ها و خانها نشسته بودند و از همه نزدیکتر کرمانی، شاعر مست، بود که در جواب ویرانگر دنیا که روزی از او پرسیده بود:«کرمانی! اگر مرا می فروختند چند می خریدی؟» گفته بود:«بیست و پنج درهم.»
تیمور با تعجب گفته بود:«فقط این کمربند من همانقدر می ارزد!» کرمانی جواب داده بود:«من هم کمربندت را می گویم، فقط کمربندت را، چون خودت یک پشیز هم نمی ارزی.»

کرمانی شاعر، به شاه شاهان، مرد وحشت زا و اهریمنی چنین گفت: افتخار شاعر، یار حقیقت، برتر از شهرت تیمور لنگ باد! سرود ستایش شاعران را بخوانیم که تنها یک خدا را می شناسند، کلام بیباک و زیبای حقیقت را. در ساعتی که عیش و عشرت و شرح غرور آمیز خاطرات جنگها و پیروزی ها به نهایت رسیده بود، در میان غوغای موسیقی و بازیهای تفریحی که در جلو چادر شاه انجام می شد که دلقکهای بیشمار با لباسهای رنگارنگ بالا و پائین جست می زدند؛ پهلوانان کشتی می گرفتند، بندبازان چنان پیچ و تاب می خوردند که انگار در بدنشان استخوانی نیست؛ جنگاوران با مهارت بیمانندی در فن کشتار شمشیر بازی می کردند و با فیلمها که سرخ و سبز رنگ کرده بودند که بعضی را ترسناک و گروهی را مضحک ساخته بود، نمایش هائی می دادند- در آن ساعت سرخوشی، در میان مردان تیمور که از وحشت او از خستگی فتوحات و از شراب و قومیز مست بودند- در آن ساعت شگفت، ناگهان فریاد غرورآمیز یک عقاب ماده، مانند تازیانه تندی هیاهو را شکافت و به گوش مغلوب کننده سلطان با یزید رسید. صدای آشنائی بود و با روح زخمدارش، روحی که مرگ زخمدارش کرده بود و از این رو به زنده ها بی ترحم بود، هماهنگی داشت. به مردانش فرمان داد که ببینند کیست که چنین فریاد حزین برآورده است. گفتند زنی است، موجود دیوانه و گردآوری با لباسهای پاره آمده و به زبان عربی می خواهد، بله می خواهد که او، پادشاه هفت اقلیم را ببیند. شاه گفت: او را پیش من بیاورید!

پیش او زنی ایستاد. پابرهنه بود، لباسهای ژنده اش در برابر آفتاب رنگ باخته بود، گیسوان سیاهش باز بود و سینه برهنه اش را می پوشانید، صورتش به رنگ برنز و چشمانش متکبر بود. دست تیره اش، که به سوی لنگ دراز بود، می لرزید.
گفت: این توئی که سلطان بایزید را مغلوب کرده ای؟

- آری، جز او شاهان دیگر را نیز شکست داده ام و هنوز از نبرد خسته نشده ام، تو کیستی زن؟

- گوش دار، هرچه انجام داده باشی، باز بیش از یک مرد نیستی. اما من مادرم! تو بنده مرگی و من خدمتگر زندگیم. تو گناهی در حق من کرده ای و اینک آمده ام از تو بخواهم که کفاره گناهت را بدهی. شنیده ام که شعار تو اینست که «قدرت در عدالت است» من آن را باور نمی کنم اما باید با من به عدالت رفتار کنی زیرا من مادرم!

شاه آن اندازه عقل داشت که نیروی نهفته در پس این کلمات گستاخانه را احساس کند.

- بنشین و سخن بگو، گوش می کنم.

زن با آسودگی روی قالی، میان مجلس دوستانه شاهان نشست و داستان زندگیش را چنین گفت:

من اهل سالرنو هستم که ناحیه دوری در خاک روم است، تو آن نواحی را نمی شناسی! پدرم ماهیگیر بود، شوهرم نیز. او به اندازه مردمان خوشبخت زیبا بود و این من بودم که خوشبختی را به او بخشیدم. پسری هم داشتم، زیباترین بچه روی زمین...

جنگاور پیر زیر لب گفت: مانند جهانگیر من!
- پسرم زیباترین و چالاک ترین بچه هاست! شش ساله بود که دزدان دریائی ساراچن در ساحل دهکده ما لنگر انداختند. پدر و شوهرم و بسیار کسان دیگر را کشتند و فرزندم را بردند، چهار سال است که روی زمین را در جستجوی او زیرپا گذاشته ام. اینکه او نزد توست. می دانم، چون سربازان بایزید دزدان را دستگیر کرده اند و تو بایزید را شکست داده و تمام دارائیش را گرفته ای. تو باید بدانی پسرم کجاست و او را به من بازگردانی!

همه خندیدند و شاهان که همیشه خود را عاقل می پندارند، گفتند:«این زن دیوانه است.» شاهان، دوستان تیمور شاهزاده ها و خانها گفتند و خندیدند. تنها کرمانی موقرانه نگاهش کرد و تیمور با شگفتی در او خیره ماند.
شاعر مست به آرامی گفت:«او به اندازه مادری دیوانه است.» و شاه، دشمن صلح، گفت:

«زن، چگونه از آن سرزمین ناشناس به اینجا آمده ای. از دریاها، رودها، کوهها و بیشه ها چگونه گذشته ای؟ چگونه درندگان و مردان- که گاهی از درنده ترین وحشیان درنده ترند- متعرض تو نشدند؟ و چطور توانستی تنها و بدون سلاح سر به بیابان گذاری که سلاح تنها دوست بی پناهان است و تازمانی که مرد توانائی به کار بردنش را داشته باشد هرگز به گیرش نمی اندازد؟ باید این را بفهمم تا حرفهایت را باور کنم و حیرت من مانع از فهم آنچه گفتی نشود!»

سرود ستایش زن، مادر را بخوانیم، که عشقش حائلی نمی شناسد و سینه اش دنیائی را پرورده است. هر آن زیبائی که در وجود بشر هست از پرتو خورشید و از شیر مادر گرفته است. اوست که هستی ما را با عشق به زندگی می آمیزد!
- در این سرگردانیم جز یک دریا ندیدم که جزیره ها و قایقهای ماهیگیری در آن فراوان بود. کسی که معشوق می جوید بادها پیوسته یاور اویند و برای کسی که در کنار دریا بزرگ شده است شنا در رودها اشکالی ندارد. اما کوهها... هیچ متوجه شان نبودم.

کرمانی مست شادان گفت: برای عاشق کوهها جلگه می شوند.
- آری، بیشه هائی بود. با گرازهای وحشی، خرسها و کفتارها و گاوهای ترسناک که سر به زیر انداخته بودند، رو به رو شدم. دو بار پلنگان با چشمان چون آن تو، نگاهم کردند اما هر حیوانی دلی دارد و همانطوری که به تو سخن می گویم پریشانی خود را به آنها بیان کردم و وقتی گفتم مادرم، باور کردند، آهی کشیدند و به راه خود رفتند چون دلشان به حال من سوخت! مگر نمی دانی که حیوانها نیز بچه هایشان را دوست می دارند و به اندازه بشر به خاطر زندگی و آزادی شان می جنگند؟
تیمور گفت: نیک گفتی زن! این را می دانم که بیشتر از بشر دوست می دارند و سرسختانه تر از او می جنگند.
زن مانند کودکی به سخنان خود ادامه داد. چون هر مادر صد بار از کودک ساده دلتر است.
- مردان همیشه برای مادرشان در حکم بچه ای هستند. زیرا که هر مردی مادری دارد، هر مردی پسر مادری است. حتی تو، پیرمرد، زاده زنی. می توانی خدا را انکار کنی اما هرگز قادر به انکار او نیستی!
کرمانی، شاعر بیباک، گفت: آفرین زن! آفرین! از یک گله گاو نر گوساله ای به وجود نمی آید، بدون خورشید گلها شکوفه نمی کنند. بی عشق شادی نیست و بی زن عشق نیست، بدون مادر نه شاعری به وجود می آید و نه دلاوری!
زن گفت: پسرم را به من بازگردان چون من مادرشم و دوستش می دارم.
به زن تعظیم کنیم که موسی و محمد را به دنیا آورد و عیسی را که مردمان پلید به دارش زدند اما او، چنانکه شریف الدین می گوید، قیام خواهد کرد و مرده ها و زنده ها را به پای حساب خواهد کشید، و این در دمشق خواهد شد، در دمشق! به او تعظیم کنیم که بی احساس خستگی هنرورانی می زاید! ارسطو را او زاد و فردوسی، سعدی که سخنش چون شهد است.
عمرخیام که شعرش باده آمیخته به زهر است، اسکندر، هومر نابینا همه فرزندان اویند. همه آنها شیر او را نوشیده اند و او با دستانش آنها را، آنگاه که بزرگتر از شقایقی نبودند، به جهان راهبرد شده است. همه افتخار دنیا از آن مادر است.
ویران کننده سفید موی شهرها، ببر لنگ، تیمور گورکان به فکر فرو رفت. پس از سکوت درازی به اطرافیانش گفت:
من تانری قولی، بنده خدا، تیمور، آنچه باید می گویم! تا امروز که من در دنیا هستم، زمین زیر پایم به ناله درآمده و سی سال است که آنرا به انتقام مرگ پسرم جهانگیر ویران می کنم تا خورشید زندگی را در دلم خاموش سازم! مردانی به خاطر پادشاهی ها و شهرها با من جنگیده اند اما هیچگاه کسی برای نجات انسان با من نبرد نکرده و هرگز انسان در نظرم ارزشی نداشته است، و ندانسته ام آن که سر راهم گرفته است کیست و منظورش چیست. این من بودم، تیمور، که به بایزید، آنگاه که شکستش دادم. گفتم: بایزید، بنظرم برای خدا کشورها و مردم بی ارزشند. چون، من و تو را تو یک چشم و من لنگ را. بر آنها مسلط گردانیده. وقتی او را که به زنجیر بود و به زحمت وزن گرانش را تحمل می کرد، پیش من آوردند این طور گفتم. به بدبختی او نگاه می کردم و در آن لحظه زندگی برایم به تلخی زهر و سبکی کاه بود!
من، بنده خدا تیمور، آنچه باید می گویم! پیش من زنی نشسته است، یکی از زنان بیشمار دنیا، که در دلم احساس ناشناخته ای بیدار کرده است. و با من مانند یک همطرازش حرف می زند، التماس نمی کند، می خواهد. اینک من می فهمم که این زن چرا اینهمه نیرومند است- او عاشق است و عشق به او آموخته که پسر او شراره زندگیست که می تواند شعله ای را قرنها فروزان نگهدارد. آیا تمام پیغمبران کودک نبوده اند و آیا تمام دلاوران ضعیف نبوده اند؟ آه، جهانگیر، نور دیدگانم، شاید تو می بایست زمین را روشن کنی و در آن تخم شادی بکاری. من، پدر تو، آن را با خون آبیاری کرده ام و اینک سخت باور شده است.
باز بلای ملتها خاموش شد، سرانجام چنین گفت:
- من، بنده خدا تیمور، آنچه باید می گویم! سیصد سوار باید فوراً به تمام گوشه و کنار سرزمین من بروند و پسر این زن را بیابند. او همینجا منتظر است من هم منتظرم. کسی که پسر را همراه خویش بیاورد صاحب ثروت هنگفتی خواهد شد. این منم، تیمور، که سخن می گوید. زن! آیا خوب بیان کردم؟
زن گیسوان سیاهش را از صورتش کنار کشید، به روی او لبخند زد و جواب داد: بلی، پادشاه.
آنگاه آن پیرمرد هراس انگیز برخاست و در سکوت به او تعظیم کرد و کرمانی شاعر، خرسند و پرسرور چنین خواند:
زیباتر از سرود گل و ستاره چیست؟
پاسخی که همه می داند: سرود عشق!
زیباتر از آفتاب نیمروز اردیبهشت چیست؟
عاشق دلداده بانگ می زند: دلارام من!
ستارگان نیمه شب زیبایند
و خورشید نیمروز تابستان دل انگیز است،
اما چشمان معشوق من دلرباتر از همه گلهاست،
و خنده او سرور انگیزتر از پرتو خورشید.
اما زیباتر سرودی هنوز ناسروده مانده،
سرود پیدایش زندگی به روی خاک،
سرود دل جهان،
دل جادوئی آن که مادرش می نامیم!
تیمور به شاعرش گفت: خوب گفتی کرمانی، خدا زمانی که لبان ترا برای ستودن حکمتش برگزید، اشتباه نکرده بود. کرمانی مست افزود: خدا خود شاعر بزرگی است.
زن لبخند زد و شاهان و شاهزاده ها و خانمها، همه لبخند زدند، و آنگاه که به او، به مادر،
می نگریستند، کودکانی بودند.
همه این داستان راست است. هر کلمه که بیان کردیم حقیقت دارد. مادرانمان آن را می دانند، از آنها بپرسید خواهند گفت:
آری، همه اینها حقیقت ابدی است. ما از مرگ قویتریم، ما که پیوسته دانشمندان، شاعران، و دلاوران به دنیا می بخشیم و انسان را با آنچه شکوهمند است درمی آمیزیم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:50  توسط شایان  | 

يک روز يک مرد روستايي يک کوله بار روي خرش گذاشت و خودش هم سوار شد تا به شهر برود.
خر پير و ناتوان بود و راه دور و ناهموار بود و در صحرا پاي خر به سوراخي رفت و به زمين غلطيد. بعد از اينکه روستايي به زور خر را از زمين بلند کرد معلوم شد پاي خر شکسته و ديگر نمي تواند راه برود.
روستايي کوله بار را به دوش گرفت و خر پا شکسته را در بيابان ول کرد و رفت.
خر بدبخت در صحرا مانده بود و با خود فکر مي کرد که «يک عمر براي اين
بي انصاف ها بار کشيدم و حالا که پير و دردمند شده ام مرا به گرگ بيابان
مي سپارند و مي روند». خر با حسرت به هر طرف نگاه مي کرد و يک وقت ديد که راستي راستي از دور يک گرگ را مي بيند.
گرگ درنده همينکه خر را در صحرا افتاده ديد خوشحال شد و فريادي از شادي کشيد و شروع کرد به پيش آمدن تا خر را از هم بدرد و بخورد.
خر فکر کرد«اگر مي توانستم راه بروم، دست و پايي مي کردم و کوششي به کار
مي بردم و شايد زورم به گرگ مي رسيد ولي حالا هم نبايد نااميد باشم و تسليم گرگ شوم. پاي شکسته مهم نيست. تا وقتي مغز کار مي کند براي هر گرفتاري چاره اي پيدا مي شود». نقشه اي را کشيد، به زحمت از جاي خود برخاست و ايستاد اما
نمي توانست قدم از قدم بردارد. همينکه گرگ به او نزديک شد خر گفت:«اي سالار درندگان، سلام».
گرگ از رفتار خر تعجب کرد و گفت:«سلام، چرا اينجا خوابيده بودي؟» خر گفت: «نخوابيده بودم بلکه افتاده بودم، بيمارم و دردمندم و حالا هم نمي توانم از جايم تکان بخورم. اين را مي گويم که بداني هيچ کاري از دستم بر نمي آيد، نه فرار، نه دعوا، و درست و حسابي در اختيار تو هستم ولي پيش از مرگم يک خواهش از تو دارم».
گرگ پرسيد:«خواهش؟ چه خواهشي؟»
خر گفت:«ببين اي گرگ عزيز، درست است که من خرم ولي خر هم تا جان دارد جانش شيرين است، همانطور که جان آدم براي خودش شيرين است البته مرگ من خيلي نزديک است و گوشت من هم قسمت تو است، مي بيني که در اين بيابان ديگر هيچ کس نيست. من هم راضي ام، نوش جانت و حلالت باشد. ولي خواهشم اين است که کمي لطف و مرحمت داشته باشي و تا وقتي هوش و حواس من بجا هست و بيحال نشده ام در خوردن من عجله نکني و بيخود و بي جهت گناه کشتن مرا به گردن نگيري، چرا که اکنون دست و پاي من دارد مي لرزد و زورکي خودم را نگاهداشته ام و تا چند لحظه ديگر خودم از دنيا مي روم. در عوض من هم يک خوبي به تو مي کنم و چيزي را که نمي داني و خبر نداري به تو مي دهم که با آن بتواني صد تا خر ديگر هم بخري.»
گرگ گفت:«خواهشت را قبول مي کنم ولي آن چيزي که مي گويي کجاست؟ خر را با پول مي خرند نه با حرف».
خر گفت:«صحيح است من هم طلاي خالص به تو مي دهم. خوب گوش کن، صاحب من يک شخص ثروتمند است و آنقدر طلا و نقره دارد که نپرس، و چون من در نظرش خيلي عزيز بودم براي من بهترين زندگي را درست کرده بود. آخور مرا با سنگ مرمر ساخته بود، طويله ام را با آجر کاشي فرش مي کرد، تو بره ام را با ابريشم مي بافت و پالان مرا از مخمل و حرير مي دوخت و بجاي کاه و جو هميشه نقل و نبات به من مي داد. گوشت من هم خيلي شيرين است حالا مي خوري و مي بيني. آنوقت چون خيلي خاطرم عزيز بود هميشه نعل هاي دست و پاي مرا هم از طلاي خالص مي ساخت و من امروز تنها و بي اجازه به گردش آمده بودم که حالم به هم خورد. حالا که گذشت ولي من خيلي خر ناز پرورده اي هستم و نعلهاي دست و پاي من از طلا است و تو که گرگ خوبي هستي مي تواني اين نعلها را از دست و پايم بکني و با آن صدتا خر بخري. بيا نگاه کن ببين چه نعلهاي پر قيمتي دارم!»
همانطور که ديگران به طمع مال و منال گرفتار مي شوند گرگ هم به طمع افتاد و رفت تا نعل خر را تماشا کند. اما همينکه به پاهاي خر نزديک شد خر وقت را غنيمت شمرد و با همه زوري که داشت لگد محکمي به پوزه گرگ زد و دندانهايش را در دهانش ريخت و دستش را شکست.
گرگ از ترس و از درد فرياد کشيد و گفت:«عجب خري هستي!»
خر گفت:«عجب که ندارد، ولي مي بيني که هر ديوانه اي در کار خودش هوشيار است. تا تو باشي و ديگر هوس گوشت خر نکني!»
گرگ شکست خورده ناله کنان و لنگان لنگان از آنجا فرار کرد. در راه روباهي به او برخورد و با ديدن دست شل و پوزه خونين گرگ از او پرسيد:«اي سرور عزيز، اين چه حال است و دست و صورتت چه شده، شکارچي تيرانداز کجا بود؟»
گرگ گفت:«شکارچي تيرانداز نبود، من اين بلا را خودم بر سر خودم آوردم.»
روباه گفت:«خودت؟ چطور؟ مگر چه کار کردي؟»
گرگ گفت:«هيچي، آمدم شغلم را تغيير بدهم و اينطور شد، کار من سلاخي و قصابي بود، زرگري و آهنگري بلد نبودم ولي امروز رفتم نعلبندي کنم!»
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:48  توسط شایان  | 

يک روز يک مرد روستايي يک کوله بار روي خرش گذاشت و خودش هم سوار شد تا به شهر برود.
خر پير و ناتوان بود و راه دور و ناهموار بود و در صحرا پاي خر به سوراخي رفت و به زمين غلطيد. بعد از اينکه روستايي به زور خر را از زمين بلند کرد معلوم شد پاي خر شکسته و ديگر نمي تواند راه برود.
روستايي کوله بار را به دوش گرفت و خر پا شکسته را در بيابان ول کرد و رفت.
خر بدبخت در صحرا مانده بود و با خود فکر مي کرد که «يک عمر براي اين
بي انصاف ها بار کشيدم و حالا که پير و دردمند شده ام مرا به گرگ بيابان
مي سپارند و مي روند». خر با حسرت به هر طرف نگاه مي کرد و يک وقت ديد که راستي راستي از دور يک گرگ را مي بيند.
گرگ درنده همينکه خر را در صحرا افتاده ديد خوشحال شد و فريادي از شادي کشيد و شروع کرد به پيش آمدن تا خر را از هم بدرد و بخورد.
خر فکر کرد«اگر مي توانستم راه بروم، دست و پايي مي کردم و کوششي به کار
مي بردم و شايد زورم به گرگ مي رسيد ولي حالا هم نبايد نااميد باشم و تسليم گرگ شوم. پاي شکسته مهم نيست. تا وقتي مغز کار مي کند براي هر گرفتاري چاره اي پيدا مي شود». نقشه اي را کشيد، به زحمت از جاي خود برخاست و ايستاد اما
نمي توانست قدم از قدم بردارد. همينکه گرگ به او نزديک شد خر گفت:«اي سالار درندگان، سلام».
گرگ از رفتار خر تعجب کرد و گفت:«سلام، چرا اينجا خوابيده بودي؟» خر گفت: «نخوابيده بودم بلکه افتاده بودم، بيمارم و دردمندم و حالا هم نمي توانم از جايم تکان بخورم. اين را مي گويم که بداني هيچ کاري از دستم بر نمي آيد، نه فرار، نه دعوا، و درست و حسابي در اختيار تو هستم ولي پيش از مرگم يک خواهش از تو دارم».
گرگ پرسيد:«خواهش؟ چه خواهشي؟»
خر گفت:«ببين اي گرگ عزيز، درست است که من خرم ولي خر هم تا جان دارد جانش شيرين است، همانطور که جان آدم براي خودش شيرين است البته مرگ من خيلي نزديک است و گوشت من هم قسمت تو است، مي بيني که در اين بيابان ديگر هيچ کس نيست. من هم راضي ام، نوش جانت و حلالت باشد. ولي خواهشم اين است که کمي لطف و مرحمت داشته باشي و تا وقتي هوش و حواس من بجا هست و بيحال نشده ام در خوردن من عجله نکني و بيخود و بي جهت گناه کشتن مرا به گردن نگيري، چرا که اکنون دست و پاي من دارد مي لرزد و زورکي خودم را نگاهداشته ام و تا چند لحظه ديگر خودم از دنيا مي روم. در عوض من هم يک خوبي به تو مي کنم و چيزي را که نمي داني و خبر نداري به تو مي دهم که با آن بتواني صد تا خر ديگر هم بخري.»
گرگ گفت:«خواهشت را قبول مي کنم ولي آن چيزي که مي گويي کجاست؟ خر را با پول مي خرند نه با حرف».
خر گفت:«صحيح است من هم طلاي خالص به تو مي دهم. خوب گوش کن، صاحب من يک شخص ثروتمند است و آنقدر طلا و نقره دارد که نپرس، و چون من در نظرش خيلي عزيز بودم براي من بهترين زندگي را درست کرده بود. آخور مرا با سنگ مرمر ساخته بود، طويله ام را با آجر کاشي فرش مي کرد، تو بره ام را با ابريشم مي بافت و پالان مرا از مخمل و حرير مي دوخت و بجاي کاه و جو هميشه نقل و نبات به من مي داد. گوشت من هم خيلي شيرين است حالا مي خوري و مي بيني. آنوقت چون خيلي خاطرم عزيز بود هميشه نعل هاي دست و پاي مرا هم از طلاي خالص مي ساخت و من امروز تنها و بي اجازه به گردش آمده بودم که حالم به هم خورد. حالا که گذشت ولي من خيلي خر ناز پرورده اي هستم و نعلهاي دست و پاي من از طلا است و تو که گرگ خوبي هستي مي تواني اين نعلها را از دست و پايم بکني و با آن صدتا خر بخري. بيا نگاه کن ببين چه نعلهاي پر قيمتي دارم!»
همانطور که ديگران به طمع مال و منال گرفتار مي شوند گرگ هم به طمع افتاد و رفت تا نعل خر را تماشا کند. اما همينکه به پاهاي خر نزديک شد خر وقت را غنيمت شمرد و با همه زوري که داشت لگد محکمي به پوزه گرگ زد و دندانهايش را در دهانش ريخت و دستش را شکست.
گرگ از ترس و از درد فرياد کشيد و گفت:«عجب خري هستي!»
خر گفت:«عجب که ندارد، ولي مي بيني که هر ديوانه اي در کار خودش هوشيار است. تا تو باشي و ديگر هوس گوشت خر نکني!»
گرگ شکست خورده ناله کنان و لنگان لنگان از آنجا فرار کرد. در راه روباهي به او برخورد و با ديدن دست شل و پوزه خونين گرگ از او پرسيد:«اي سرور عزيز، اين چه حال است و دست و صورتت چه شده، شکارچي تيرانداز کجا بود؟»
گرگ گفت:«شکارچي تيرانداز نبود، من اين بلا را خودم بر سر خودم آوردم.»
روباه گفت:«خودت؟ چطور؟ مگر چه کار کردي؟»
گرگ گفت:«هيچي، آمدم شغلم را تغيير بدهم و اينطور شد، کار من سلاخي و قصابي بود، زرگري و آهنگري بلد نبودم ولي امروز رفتم نعلبندي کنم!»
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:48  توسط شایان  | 

یکی از علما را پرسیدند که یکی با ماه‏رویی است در خلوت نشسته و درها بسته و نفس، طالب و شهوت، غالب. هیچ باشد که به قوت پرهیزکاری از او به سلامت بماند؟ گفت: «اگر از مه‏رویان به سلامت بماند، از بدگویان نمایند».
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 14:25  توسط شایان  | 

مرد صاحب‏دلی به درگاه الهی راز و نیاز می‏کرد و می‏گفت: «خداوندا، کریما، آخر دری بر من گشای!» رابعه عدویه این سخن بشنید و مرد را گفت: «ای غافل! این در کی بسته بود!
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 14:23  توسط شایان  | 

یحیی بن معاذ روزی با برادری بر دهی بگذشت. برادرش گفت: اینجا خوش دهی است. یحیی وی را گفت: «خوش‏تر از این ده، دل آن کس است که از این ده فارغ است».
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 14:21  توسط شایان  | 

گاهی ثروت‏های مادی آمی را بنده خود می‏کنند و او را از بندگی خدا خارج می‏سازند.
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 14:19  توسط شایان  | 

روزی ابن سینا از جلو دکان آهنگری می‏گذشت که کودکی را دید. آن کودک از آهنگر مقداری آتش می‏خواست. آهنگر گفت: ظرف بیاور تا در آن آتش بریزم. کودک که ظرف همراه نداشت، خم شد و مشتی خاک از زمین برداشت و در کف دست خود ریخت. آن گاه به آهنگر گفت: آتش بر کف دستم بگذار.

ابن سینا، از تیزهوشی او به شگفت آمد و در دل بر استعداد کودک شادمان شد. پس جلو رفت و نامش پرسید. کودک پاسخ داد: نامم بهمن‏یار است و از خانواده‏ای زرتشتی هستم. ابن سینا او را به شاگردی گرفت و در تربیتش کوشید تا اینکه او یکی از حاکمان و دانشمندان نام‏دار شد و آیین مقدس اسلام را نیز پذیرفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 14:17  توسط شایان  | 

گنجشکی محزون با خدای خود شکوه کرد که :
پروردگارا صبحگاهان طوفانی فرستادی که آشیانم را به زیر افکند. من با تو چه کرده بودم و کدام گوشه سلطنتت را تنگ کرده بودم که مستوجب چنین عقوبتی شدم ؟
خدای فرمود:
ماری بزرگ در کمین تو و جوجه هایت بود در حالیکه تو در خواب خوش بودی . بادی در راه بود فرستادمش تا لانه ات را به آرامی واژگون کند تا از نیستی برهی !

«چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید حال آنکه خیر شما در آن است» بقرة آیه 216
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 14:10  توسط شایان  | 

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 14:5  توسط شایان  | 

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند...

سربازان مانع ورودش می شوند !

خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟

پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند...

مرد به حضور خان زند می رسد و کریم خان از وی می پرسد : چه شده است چنین ناله و فریاد می کنی؟

مرد با درشتی می گوید: دزد ، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم !

خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟!

مرد می گوید من خوابیده بودم!!!

خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟

مرد در این لحظه آن چنان پاسخی می دهد که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود ...


مرد می گوید : من خوابیده بودم ، چون فکر می کردم تو بیداری...!

خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند و در آخر می گوید : این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم...
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 22:49  توسط شایان  | 

روز پنجم محرم هم گذشت!!! خدایا مارا ببخشش

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 22:29  توسط شایان  | 

روز گرم و ساکتي است. دنيا خاموش و آرام است: چشم آبي آسمان با مردمک آتشين خورشيدش با مهرباني به زمين مي نگرد. دريا مانند ورقه اي از فلز آبي و صاف است. قايقهاي ماهيگيري رنگارنگ چنان ساکت ايستاده اند که گوئي به نيمدايره خليج جوش خورده اند که مانند آسمان چشم را خيره مي کند. يک مرغ دريائي مي برد و بالهايش را تنبلانه به هم مي زند. در سطح آب مرغ ديگري ظاهر مي شود که سفيدتر و زيباتر از مرغ هواست.
در دوردست جزيره ارغواني رنگي آرام در آب شناور است يا شايد زير پرتو خورشيد دارد ذوب مي شود، تک صخره اي از دريا بيرون زده، گوهر درخشاني از نيمتاجي که خليج ناپل است.
ساحل سنگي با لبه هاي دندانه دار به دريا فرو مي رود. رويش را انبوه پيچکهاي تيره، درختان نارنج و ليمو و انجير، برگهاي نقره اي زيتون پوشانده است. گلهاي طلائي، سرخ، و سفيد از ميان شاخ و برگ درهمي که سراشيب به دريا وصل مي شود لبخند مي زنند. ميوه هاي زرد و نارنجي خاطره ستاره هاي گرم و مهتابي را که آسمان گرفته است و هوا نمناک، به ذهن مي آورد.
آسمان، دريا، و نفوس خاموشند و در اين آرامي انسان آرزو مي کند سرود بي صدائي را بشنود که زندگي به الاهه خورشيد مي فرستد.
زن بالا بلندي که لباس سياه پوشيده، از کوره راهي که از ميان باغها پيچ مي خورد از سنگي به سنگي مي جهد و راه مي پيمايد. لباسش از خورشيد رنگ باخته و قهوه اي لک دار شده است و حتي از دور نيز مي توان لکها را روي پارچه فرسوده ديد.
سرش برهنه است و موهاي نقره اي اش که حلقه حلقه روي پيشاني، شقيقه ها و گونه هاي تيره اش افتاده، از سفيدي برق مي زند، از آن جور موهاست که نمي توان با شانه صافشان کرد، صورتش خشن و عبو است، صورتي است که آدم اگر يکبار ببيند فراموشش نمي کند، چيزي جاوداني در آن صورت عبوس نهفته است. با ديدن آن چشمان سياه نمي توان به ياد صحراهاي سوزان مشرق، «دبورا» و «جوديت» نيفتاد.
سرش را زير انداخته و همانطوري که راه مي رود قلاب مي دوزد. قلابش مي درخشد و گلوله نخ در جائي از لباسش پنهان است، انگار نخ سرخ از قلبش بيرون مي آيد. راه سراشيب و ناهموار است، گاهگاه صداي افتادن سنگي شنيده مي شود اما زن گيس سفيد چنان با اطمينان راه مي رود که گويا در پاهايش چشمهائي هست که راه را مي بينند.
اينک قصه اي که مردم درباره اين زن مي گويند.
بيوه است، شوهرش که ماهيگير بود چندي پس از ازدواجشان به ماهيگيري رفت و ديگر برنگشت و زن با بچه اي در شکم تنها ماند. وقتي بچه به دنيا امد زن از مردم پنهانش کرد. مانند همه مادران به کوچه و پيش آفتاب نمي آورد، در گوشه تاريکي از کلبه اش توي قنداق مي گذاشت، و تا مدتها تنها چيزي که همسايه ها از بچه مي ديدند سري بزرگ و چشمهاي عظيم و بيحرکت در صورت زردرنگي بود. مي گفتند اين زن تندرست و چابک که زماني به گشاده روئي و بدون احساس خستگي با تنگدستي جنگيده و ديگران را قدرت و توان بخشيده بود اکنون ساکت و افسرده شده و از پشت پرده غم به دنيا نگاه مي کند و در نگاهش چيز عجيب و پريشاني هست.
طولي نکشيد که همه از بدبختي او با خبر شدند: بچه اش بدترکيب بود، به همين علت پنهانش مي کرد. سبب بدبختي اش همين بود.
وقتي همسايه ها از قضيه خبردار شدند گفتند که مي دانند يک زن اگر بچه عجيب الخلقه اي بزايد چقدر سرافکنده مي شود. حکمت اين کار پيش حضرت مريم است. اما بچه که گناهي ندارد، محروم کردنش از آفتاب درست نيست.
زن به حرفهايشان گوش کرد و آخر سر بچه را نشانشان داد. هيولائي بود با دست و پائي به اندازه پره هاي ماهي، سر عظيم باد کرده اي که روي گردن لاغر و درازي تکان تکان مي خورد، صورت چروکيده اي مانند صورت پير مردها، چشمهاي براق و دهن گشادي به خنده مرگباري باز شده بود!
زنها به ديدنش گريه کردند، مردها با نفرت نگاهش کردند و ساکت روي برگرداندند، مادر هيولا روي زمين نشست و گاهي صورتش را پنهان مي کرد و گاهي سرش را بلند مي کرد و با نگاه پرساني که هيچکس مفهومش را درک نمي کرد به همسايه ها خيره مي شد.
همسايه ها قوطي تابوت مانندي درست کردن و تويش را با خرده ريز پشم و کهنه پاره پر کردند و بچه عجيب الخلقه را در آن گهواره گرم و نرم گذاشتند و قوطي را در جائي از حياط که خنک بود نهادند به اين اميد نهاني که خورشيدي که هر روز معجزه اي مي کرد شايد معجزه ديگر بکند.
روزها گذشت اما سرعظيم، بدن دراز، و چهار عضو ناتوانش تغيير نيافت. فقط بيان حرص سيري ناپذير لبخندش مشخص شد و دهانش را دو رديف دندان تيزو کج پر کرد. پنجولهاي کوتاهتر جلوي ياد گرفت که چطور تکه هاي نان را بگيرد و بدون اشتباه به تنور گشاد دهانش بگذارد.
لال بود، اما هر وقت بوي خوراکي به دماغش مي رسيد زوزه مي کشيد و سر سنگينش را تکان مي داد و سفيدي کدر چشمهايش رنگ خون مي شد.
پر مي خورد و اشتهايش روز به روز زيادتر مي شد و هميشه زوزه مي کشيد. مادرش بي وقفه کار مي کرد اما در آمدش کم بود و گاهي اصلا چيزي گير نمي آورد. گله و شکايت نمي کرد، با بيميلي و هميشه ساکت اعانه هاي در و همسايه را قبول مي کرد. وقتي زن در خانه نبود همسايه ها از زوزه اش ذله مي شدند، به حياط مي دويدند و هر چه خوردني دم دستشان مي آمد از نان و سبزي و ميوه، به دهان سير نشدنيش مي تپاندند.
مي گفتند: يک روزي اين بچه دار و ندارت را مي خورد. چرا به تيمارستان يا مريضخانه نمي بريش؟
مي گفت: من او را دنيا آورده ام، غذايش را هم من بايد بدهم.
زن خوش بر و روئي بود و چند نفري بيهوده عاشقش شده بودند. روزي به يکي که بيشتر از ديگران نظر داشت گفت: نمي توانم زنت بشوم، مي ترسم هيولاي ديگري بزايم، نمي خواهم آبروي تو هم برود.
مرد کوشيد قانعش کند و گفت که حضرت مريم به همه مادرها مهربان است و به چشم خواهر خودش به آنها نگاه مي کند.
مادر هيولا گفت: نمي دانم چه گناهي کرده ام، اما مي بيني که چه مجازات سختي مي کشم.
مرد التماس کرد، گريه کرد، ديوانگي کرد اما زن باز جواب داد: نه، نمي توانم برخلاف دين رفتار کنم، برو!
و مرد گذاشت و رفت به جاي دوري و ديگر برنگشت.
بدين ترتيب زن سالها براي آن شکم بي انتها و آرواره هائي که پيوسته مي جنبيد خوراک تهيه مي کرد. پسرک ثمره کار، خون و زندگي مادر را مي بلعيد، سرش کم کم بزرگتر و ترسناکتر مي شد، مانند توپ بزرگي هر لحظه ممکن بود از گردن ضعيف و نازک جدا شود و بالاي خانه ها برود و اين ور و آن ور بخورد و تبلانه از جائي به جائي پرتاب شود.
بيگانه اي که تصادفاً به حياط نگاه مي کرد از آنچه ديده بود و مفهومش را درک نمي کرد هراسان مي ايستاد. کنار ديواري که رويش را پيچک گرفته، روي توده سنگهاي مذبح مانند، قوطي عجيبي قرار داد و از آن سر هيولائي بيرون زده صورت درشت چروک خورده و زرد در زمينه پيچک سبز نگاه تماشاچي را به خود مي کشيد و کسي که آن چشمهاي بيحال را که از زير پلکها زل زده و آن بيني پت و پهن، استخوانهاي خيلي گنده و غيرعادي گونه ها و آرواره ها، لبهاي سست لرزان، دو رشته دندان محکم، گوشهاي حساس حيواني، صورتک درت و حسابي ترسناک و بالاي آن موهاي ژوليد ه و مانند موي سياهان وز کرده اش را مي ديد نمي توانست خاطره اش را از ياد ببرد.
وقتي تکه خوراکي در دستش که مانند پنجه مارمولک کوچک و کوتاه بود مي گرفت مانند مرغ سرش را جلو و عقب مي برد و با دندانش آن را پاره مي کرد و خرخر بلندي راه مي انداخت. وقتي تمام مي کرد به آدمهاي دور و برش نگاه مي کرد و دندانهايش را نشان مي داد، آنوقت مردمک چشمهايش را کنار برآمدگي دماغش متمرکز مي کرد و با تفلائي شبيه جان کنش غذايش را هضم مي کرد. وقتي گرسنه مي شد گردنش را دراز مي کرد، سر شکمبه قرمزش را باز مي کرد و زبان دراز و شبيه مارش را پيچ و تاب مي داد و زوزه مي کشيد.
تماشاچيها که مي ديدنش صليب مي کشيدند و دعا مي خواندند و ناگهان همه زشتيهائي که مي شناختند و همه بدبختيهائي که دچارشان بودند به يادشان مي افتاد و رو بر مي گرداندند.
آهنگر پير سر سخت مي گفت: اين دهن را که مي بينم ياد آني مي افتم که همه تاب و توان مرا بلعيده. انگار زندگي و مرگ همه ما به خاطر انگلهاست.
اين سر بيزبان در ذهن همه افکار و احساسات غم آوري ايجاد مي کرد که روح انساني از آنها گريزان است.
مادر هيولا به حرفهائي که درباره پسرش مي زدند گوش مي داد موهايش سفيد و صورتش چروکدار شده بود. مدتها بود که خنده از يادش رفته بود. مردم مي دانستند که شبها ساکت کنار در مي ايستد و به آسمان خيره مي شود. انگار به انتظار کسي است.
از همديگر مي پرسيدند: منتظر چيست؟
همسايه هايش نصيحتش مي کردند که: بگذارش توي ميدان کليساي قديمي. خارجيها از آنجا مي آيند و مي روند. حتماً چند شاهي نصيبش مي شود.
اما مادر از تصور آن مي لرزيد: خيلي وحشتناک است آدمهاي جاهاي ديگر ببينندش. چه جور آدمي حسابمان مي کنند؟
همسايه ها مي گفتند: فقر همه جا هست، اين را همه مي دانند.
زن سرش را تکان مي داد.
اما خارجيها که از زور پيسي به همه گوشه و کنار محل مي رفتند و به حياطها سرک مي کشيدند البته يک روز هم از اين حياط سردر آوردند. زن در خانه بود و بيزاري و نفرت را در صورتهاي چاق اين مردم بيکاره ديد. از پسرش حرف مي زدند. دهنشان کج و راست مي شد و چشمهايشان را تنگ مي کردند. دردآورتر از همه حرفهائي بود که با لحن سرزنش و خصمانه و بدانديشي آشکار مي گفتند.
صداهاي اجنبي را به ياد سپرد و چندبار توي دلش- دل يک زن ايتاليائي و يک مادر- تکرا کرد . اهانتي را که در آنها نهفته بود احساس کرد، بعد پيش مأموري از آشنايانش رفت و معني کلمات را از او پرسيد.
مرد با سگرمه هاي درهم جواب داد: تا چه کسي اين حرف را زده باشد. معني اش اينست:«ايتاليا زودتر از نژادهاي ديگر روي زمين از بين مي رود.» اين دروغ را کجا شنيدي؟
زن بي آنکه جوابي بدهد رفت.
فرداي آن روز پسرش از پرخوري افتاد و به حال تشنج مرد.
زن در حياط، کنار قوطي نشسته و دستش را روي سر بي حيات پسرش گذاشته و منتظر بود و پرسان به چشمهاي کساني که مي آمدند به نعش نگاه کنند مي نگريست.
هيچکس حرف نمي زد، کسي از او سؤالي نمي کرد. با آنکه شايد خيلي ها دلشان مي خواست به خاطر اينکه از بردگي نجات يافه بش تبريک بگويند، يا دلداريش بدهند، چون از هر چيز گذشته پسرش را از دست داده بود. اما کسي چيزي نگفت. گاهي مردم درک مي کنند مطالبي هست که بايد نگفته شان گذاشت.
زماني همانطور با چشمهاي پرسان به همسايه ها نگاه کرد. دلش مانند آنها سبک شده بود.
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 22:26  توسط شایان  | 

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران ، صبر بلبل بایدش
ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد ، تحمل بایدش
با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام
هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملک است آنکه تدبیر و تا مل بایدش
تکیه بر تقوی و انش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد ، توکل بایدش
نازها زان نرگس مستانه اش باید کشید
این دل شوریده تا ان جعد و کاکل بایدش
ساقیا در گردش ساغر ، تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد ، تسلسل بایدش
کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 22:23  توسط شایان  | 

کبکی به دهن گرفت موری

 

می‌کرد بر آن ضعیف زوری

زد قهقهه مور بیکرانی

 

کی کبک تو این چنین ندانی

شد کبک دری ز قهقهه سست

 

کاین پیشه من نه پیشه تست

چون قهقهه کرد کبک حالی

 

منقار زمور کرد خالی

هر قهقهه کاین چنین زند مرد

 

شک نه که شکوه ازو شود فرد

خنده که نه در مقام خویش است

 

در خورد هزار گریه بیش است

چون من ز پی عذاب و رنجم

 

راحت به کدام عشوه سنجم

آن پیر خری که می‌کشد بار

 

تا جانش هست می‌کند کار

آسودگی آنگهی پذیرد

 

کز زیستن چنین بمیرد

در عشق چه جای بیم تیغ است

 

تیغ از سر عاشقان دریغ است

عاشق ز نهیب جان نترسد

 

جانان طلب از جهان نترسد

چون ماه من اوفتاد در میغ

 

دارم سر تیغ کو سر تیغ

سر کو ز فدا دریغ باشد

 

شایسته تشت و تیغ باشد

زین جان که بر آتش اوفتاد است

 

با ناخوشیم خوش اوفتاد است

جانیست مرا بدین تباهی

 

بگذار ز جان من چه خواهی

مجنون چو حدیث خود فرو گفت

 

بگریست پدر بدانچه او گفت

زین گوشه پدر نشسته گریان

 

زانسو پسر اوفتاده عریان

پس بار دگر به خانه بردش

 

بنواخت به دوستان سپردش

وان شیفته دل به شور بختی

 

می‌کرد صبوریی به سختی

روزی دو سه در شکنجه می‌زیست

 

زانگونه که هر که دید بگریست

پس پرده درید و آه برداشت

 

سوی در و دشت راه برداشت

می‌زیست به رنج و ناتوانی

 

می‌مرد کدام زندگانی

چون گرم شدی به عشق وجدش

 

بردی به نشاط گاه نجدش

برنجد شدی چو شیر سرمست

 

آهن بر پای و سنگ بر دست

چون برزدی از نفیر جوشی

 

گفتی غزلی به هر خروشی

از هر طرفی خلایق انبوه

 

نظاره شدی به گرد آن کوه

هر نادره‌ای کز او شنیدند

 

در خاطر و در قلم کشیدند

بردند به تحفه‌ها در آفاق

 

زان غنیه غنی شدند عشاق

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 22:21  توسط شایان  |